تبلیغات
بگید بباره باروون - مطالب دی 1389
 
حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست...سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست

آخیییییییییییییییش

نوشته شده توسط :خودم
یکشنبه 26 دی 1389-07:45 ب.ظ

آخیییییییییییییییییییش
این سر و گردنه مصیبت بود
تموم شد!
فکر کنم بالا 10 بشم
ولی خداییش چه شبی بود دیشب!شب زنده داران وبلاگی!!!!اگه بچه ها نبودن که من دووم نمیاوردم تا 4!
اینم ادرسش:
http://www.dr88.mihanblog.com/post/comment/660
یادم به شب امتحان بیوشیمی 2 پایان ترم افتاد!!!!!!!!!اونم شب توپی بود خداییش
تصمیم دارم خاطرات دانشگاه را بنویسم
اوناش که خیلی ضایع نیست را اینجا میذارم






نظرات() 

نشود!!!!!

نوشته شده توسط :خودم
سه شنبه 21 دی 1389-09:33 ق.ظ

دوست دارم که تو را دوست بدارم،نشود!
                                                      دوست دارم کَمَکی درس بخوانم،نشود!
 گفته ای کار نشاید نه بدارد ،دانم
                                                  لیک این headو neck است،فرق بدارد،نشود!





تناسب مصرع ها بیانگر علاقه ی بنده به مبحث شیرین سر و گردن است!!!!!

اقا من چرا این مدلی ام؟؟؟؟من درسهای سخت را دوست دارم!!!!سر و گردن میانترم بهتر بود!!!!!!!!!!!اینا خیلی حوصله سر ببره!!!
امروز اخرین روزیه که از فرجه میتونم برای سر و گردن استفاده کنم!میخوام از سر گوش تا اخرش را بخونم!!!!من میتونم!!!!مگه نه؟؟؟



نظرات() 

خواهش!!!!یکی بگه من چیکار کنم حس درس بیاد

نوشته شده توسط :خودم
شنبه 18 دی 1389-11:10 ب.ظ

اقا من ملتمسانه یه خواهش دارم ازتون
جان من بگید چیکار میکنید حس درس داشته باشید؟!!!!!
حس درس نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
ببین چقدر حوصله درس نیست که ساعت 3:29:21 بامداد پست میذارم



من حوصله درس ندارم






نظرات() 

بای بای:-H

نوشته شده توسط :خودم
دوشنبه 13 دی 1389-02:58 ب.ظ

سلام
خب اینم از این داستان
از اونجایی که دیگه میباس بیشینیم درس بوخونیم،گفتم وبم را ببندم!!البته نمیبستم هم فرقی نداشت!ولی دیدم حالا که کسی دیگه سر نمیزنه بذار خودم سر و سنگین بیام بگم بسته است:D
داستان من و این را دادم یکی خوند
از داستان خوشش اومد ولی از تحلیل ابدا
طرف از اینا بود که وضع مالیش خیلی توپه
از اینا که 50 تا کلاس بچه هاش را میفرسته تا برن تیزهوشان یا یه رشته ی خوب
از اینا که توی قر و فر هستن و براشون مهمه چیدمان خونه شون چقدر عیانی باشه!!!!!
وقتی داشت داستان را میخوند،گفت افرین فریبا!!!!واقعا همینه!!وقتی رسید به تحلیل گفت:بیکاری وقت و ذهن و فکرت را میذاری رو اینا!!!از وقت گذاشتن یا نذاشتن تو چیزی عوض نمیشه!!!!همینه دیگه!!!تو هم الکی فکرت را مشغول نکن!!!
وقتی داشت حرف میزد ،توی دلم داشتم میگفتم:عاشق ثبات شخصیتتم!!!داستان همون تحلیل بود !!فقط اون indirect بود این یکی direct!!!
اینم از این!!!!
سعی کنیم جنبه ی حرف مستقیم هم داشته باشیم!!!حتی اگه ما جز موضوع شامل انتقادم بشیم!!!
همیشه نیاز به توجیه و دفاع نیست!!!گاهی تفکر بهتره!!
خب دیگه
بگذریم
یه متن ،شام عاشورا نوشتم و میخواستم اربعین بذارم ولی چون وسط امتحاناست،نظرم عوض شد!!!
22 بهمن میذارم!اولین جمعه بعد از پایان امتحانات
با تمام وجود برای شما دوستای خوبم ارزوی موفقیت میکنم در امتحانات!!!
امیدوارم این مهر فخیم الکبیر 88 بتونه سربلند از این امتحانا بیرون بیاد!
تا 18 بهمن:-h






نظرات() 

من و این(قسمت دوم یا به اصطلاحی آخر!)

نوشته شده توسط :خودم
شنبه 11 دی 1389-01:12 ب.ظ

بابام در را باز کرد،پشت در امیر بود،برای اولین بار چشماش را پر اشک دیدم

دویدم تو حیاط و گفتم :امـــــــــــــــیر!!؟؟

-فرزاد تو را خدا!اقای نادری تو را خدا،بابام میخواد بهم یه چی بده بخورم!مامانم گفت فرار کنم،تو را خدا بذارید بیام تو

بابام گفت:چی میخواست بده بخوری؟

-نمی دونم،یه چیزه کوچولو،مثل یه قرص!

-سیاه بود؟

-نه

-پس تریاک نبوده!مامانت اشتباه فکر کرده!درسته بابات ادم خوبی نیست ولی مامانتم خیلی بد بینه!چیزی نیست پسر برگرد!تازه چیزی هم باشه،این همه ادم،این همه خونه،برو در خونه یکی دیگه!دیوار کوتاه تر از ما گیر نیاوردین؟اگه اون مرتیکه معتاد اومد شیشه ها خونمون را شکست،اگه برا خانواده ام مشکل پیش اورد ،اگه درگیری ایجاد کرد و چاقو کشید،کی جواب میده؟برو بچه ،برو،دیگه نبینم بیای این طرفاها

-اقا تو را خدا!فرزاد تو را خدا

رفتم پا بابام را چسبیدم و گفتم،بابا،اگه بکشنش چی؟بابا اگه مرگ موش بهش بدن؟!

بابام یه ذره چپ چپ نگام کرد و گفت:ده دفعه گفتم فیلما بعده ساعت 11 را نبین!!!مرگ موش!!!دیوونه شدی؟

-برو تو،بت میگم برو تو

سرم را اوردم بالا،به امیر نگاه کردم

نگاه امیر پر از التماس بود و چشمای بابام پر از عصبانیت

رفتم تو

بابام در را روی امیر بست

تا صبح خوابم نبرد

هی فکی میکردم اگه بکشنش چی؟

فردا امیر را توی مدرسه دیدم

سالم بود!

گفتم :چی شد؟

گفت :هیچی بابا،بابات راست میگفت،مامانم الکی گفته بود!تا بابات در را روم بست و از کوچه تون زدم بیرون اکبر اقا(نا پدری امیر) را دیدم،خیلی ترسیدم،اومدم فرار کنم ولی دوید و گرفتم

گفت:امیر اقا!!مرد که فرار نمیکنه!مگه میخوام بزنمت؟

500 تومن در اورد گذاشت جیبم و گفت :اینا بخور پسر تا بعدا 500 دیگه ام بهت بدم

یه ذره نگا کردم به اون بسته ی سفید کوچیک!گفتم :میخوای بکشیم؟

گفت:مگه ادم پسر خودش را میکشه؟تازه اگه بخوام بکشمت با چاقو میکشمت نه با اینا!!اینا مورچه را هم نمیکشه چه برسه به تو!

منم خوردم!گفت به مامانم چیزی نگم،منم نگفتم،حالام سالمم،راست گفت،خیلی باحاله،یه بسته میخوری 1000 گیرت میاد

فرزاد تصور کن ،اگه 7 تا از اینا بخورم میتونم یه توپ فوتبال بخرم!یه توپ واقعی!از اینا که بچه بالا شهریا دارن!!

سال سوم گذشت و اخر سال فرزاد یه توپ خرید!تازه برا خواهرشم یه عروسک و برا اون کوچولوه هم یه پسونک!

روزایی که از اون بسته ها میخورد ظهر اکبر اقا میومد دنبالش و با خودش میبردش!

امیر گفته بود به اکبر اقا قول داده به کسی نگه چیکار میکنه و به منم گفته بود به کسی نگم و منم نگفتم!

با تموم شدن دبستان ،من از امیر جدا شدم!

من قبول شدم تیزهوشان ولی اون ...!!وسط سال پنج درس را ول کرد و رفت

یه دوچرخه هم خریده بود دیگه این اخرا!

خیلی با اکبر اقا جور شده بود،بر خلاف اولها که میخواست سر به تنش نباشه!خیلی باهاش دیده میشد

بعد از راهنمایی ازش خبر نداشتم تا ...

....

-فرازد ،فرزااااااااااااااااااااااااااد،کری؟میگم بیا ناهار

- خب حالا توام،اومدم،دلت هوس پس گردنی کردنه!

فربد بود که فریاد میزد ،داداش کوچیکترم

رفتم سر ناهار

حواسم پیش امیر بود!نکنه این جسد همون امیر باشه!!!

فردا صبح ،اول وقت،با رسیدن پام به دانشگاه ،رفتم زیر زمین دانشکده،جایی که سالن تشریح بود!رفتم بالا سر جسد!روکش را باز کردم و نگاه کردم به قیافه اش!نمیشد گفت همونه!با این همه فرمالین و مواد نگهدارنده!!!!!تازه قیافه بچه با بزرگیش خیلی متفاوته ولی گوشهاش!!!گوشهای امیر نقص ژنتیکی داشت و غیر عادی گرد بود!!!و این جسدم همین طور

رفتم و از مسئولی که جسدها را برای دانشکده تحویل میگرفت، پرسیدم این از کجا اومده؟

گفت:اعدامیه!

-اینا که خودمم میدونم!از گردن شکسته اش معلومه!

-نمیدونم اقا من چی بگم به شما؟

براش کل قضیه را گفتم و اونم گفت باشه پیگیری میکنم

قرار شد 3 روز بعد برم پیش مسئولش

پرسیده بود

طرف یکی از واسطه های اصلی حمل و توزیع مواد در سطح شهر بوده!با اسم مستعار کاکرو!!!

گفتم:اسم طرف چیه؟

گفت:اسمش را نگفتن،فرمودن اجازه نداریم بگیم!

تشکر کردم و رفتم

کاکرو!!!شخصیت مورد علاقه ی امیر در کودکی!!!حمل و توزیع مواد!!!واسطه ی اصلی!!!همه چی جور بود!!!ولی هنوز...

شب تو راه برگشت به خونه یادم اومد توی حیاط مدرسه یه بار که داشتیم فوتبال بازی میکردیم،امیر خورد زمین و کمرش زخمی شد!وقتی مربی پیرهنش را بالا زد یه لکه سیاه بزرگ وسط کمرش بود!یه ماه گرفتگی!!!

فردا صبح به محض رسیدن به دانشگاه رفتم پائین

روکش را باز کردم

دستکشام را دستم کردم و با تمام قدرت جسد را تابوندم


ادامه داره ها!!!


نظرات() 

من و این!!(قسمت اول)

نوشته شده توسط :خودم
جمعه 10 دی 1389-02:42 ب.ظ

نمی دونم چرا ولی وقتی برای اولین بار چهره ی جسدی که قرار بود تشریحش کنیم را دیدم ،یه حالی شدم

یه جوون بود هم سن و سال خودمون

هنوز ریش هاش کامل نبود

معلوم بود سنی نداره

از همون دفعه اولی که دیده بودمش در نظرم آشنا میزد

یادم همون بار اول گفتم:علی ،هوی علی با توام

علی:بنال

-میگم این خیلی اشناست،احساس میکنم  یه جا دیدمش،عجیب نیست؟

علی یه ذره اخم هاش را تو هم کشید و با دقت بیشتری به جسد نگاه کرد و بعد نیشش باز شد و گفت: اره، راست میگی، نیمرخ شو ببینمت

بعد با دست راستش زیر چونه ام را گرفت و صورتم و این وری اون وری کرد  و گفت:َاَاَاَ،چه شباهتی

با دستم زدم رو ساعدش و گفتم:بکش دستاتو،الاغ جدی باش،میگم آشناست

علی:برو بابا،زیادی خر زدی قاطی کردی

اون روز گذشت

هر بار که میرفتم اتاق تشریح این فکر که چقدر این طرف اشناست چند لحظه ای مغزم و مشغول میکرد ولی خب وقتی میومدم بیرون یادم میرفت

گذشت و گذشت

ترم 3 بودم،اواسط ابان بود،داشتیم اسباب کشی میکردیم

مامانم البوم های دوران مدرسه ام را جدا گذاشته بود که ببرم تو اتاق خودم

4 تا البوم داشتم!!!!

البوم مهد کودک و پیش دبستانی

آلبوم دبستان

آلبوم راهنمایی

 البوم مدرسه ی فوتبال

الحمدالله عکسای دوران دبیرستان رو کامپیوتر بود و اینقد دنگ و فنگ نداشت نگهداری و جابه جاییش!

البوم هار ا گذاشتم رو کتاب هام و خم شدم که بلندشون کنم

ارتفاع زیادی نداشت ها!!!حدود نیم متر بود !!ولی لامصب لیز خورد از وسط و کل کتاب ها و البوم ها پخش و پلاشد

مامانم از تو اشپز خونه داد زد:ریختیش نه؟عادیه پسرم یه وقت ناراحت نشیا!!!!اگه تو یه روزی بفهمی با چند بار رفتن و اومدن و عوضش درست کار کردن واریس نمیگیری من کل این شهر را شام میدم

اون دفعه بهت گفتم جعبه فنجون ها را بیار ورداشتی همش را گذاشتی رو هم و بعدش زدی سرویسم را ناقص کردی

دو هفته پیشم تمام ملحفه های تازه شسته شده را با هم برداشتی ،نگفتی نمیبینی ها!افتادی و همش را کثیف کردی مجبور شدم دوباره بشورم

دیروزم که....

دوباره مامانم افتاد بود رو دور و میدونستم حالا حالا کوتاه بیا نیست!نمی دونم نفس کم نمیارن این مامانا این مدلی پشت سر هم رگبار میبندن!!!!

زیر لب گفتم:یکی اینا بکشه از برق بیرون!حالا اگه بس کرد!!!!

گفتم:بــــــــــــــــاشه،بیخیال مامان،باشه الان جمعش میکنم

همه کتاب هار ا گذاشتم رو هم البته به جز 7-8 تاش ،گفتم حالا دوباره میریزم و دوباره غر غرا مامان شروع میشه

اونا را بردم تو اتاق و برگشتم

البوم ها را برداشتم

بعضی عکسا پخش شده بود

شروع کردم به جمع کردنش

وسطش یه نفر اشنا زد

اخمهام را کشیدم تو هم و چشمام را کوچولو کردم

یه عکس بود که 5 تا پسر بودن ،از سمت چپ

من،محمد، بهزاد،نفر چهارم را اسمش یادم نبود و نفر اخر امیر بود

امیر یوسفی!

تمام خاطراتی که با امیر داشتم از ذهنم عبور کرد

امیر شبیه ،شبیه...بیخیال بابا امکان نداره!

با ضرباتی که مامانم داشت به شونه ام میزد به خودم اومدم!

-الان جمع کردی اره؟

- نه هنوز ،مامان مگه نمیبینی هنوز یه ذره اش مونده ،اینا را هم ببرم جمع میشه ولی هنوز نه

-نه تو را خدا،بگو جون من!

-به جون تو،مامان ناهار چی داریم

-همون غذایی که خیلی دوست داری ،کوکو

- نه تو را خدا،مامان شکل کوکو شدم،یه غلطی کردم گفتم کوکو دوست دارم اونم بعد از 6 ما که کوکو نخورده بودم!نه حالا که هر روز کوکو بهمون میدی

- میخوای براتون مرغ بریان یا کباب قفقازی درست کنم؟کوری؟نمیبینی خونه را،هزار تا کار سرم ریخته!همینه که هست!تو هم پاشو این خنزل پنزلاتا جمع کن میخوام جارو بکشم

عکسا را ریختم لا البوم و و با اون 7-8 تا کتابی که مونده بود، ورشون داشتم بردم انداختم رو تختم

عکس امیر را در اوردم

بهش زل زدم و رفتم تو خاطراتم


13 سال پیش، سال اول دبستان


نظرات() 

مژده!!!!

نوشته شده توسط :خودم
سه شنبه 7 دی 1389-11:39 ب.ظ

یه خبر خوب شایدم بد!!!
جمعه اولین قسمت از داستان کوتاهم را میزنم!احتمالا دو قسمت میشه
پس یادتون نره فردا سر بزنید:D


اینم فقط برا اونا که گفتن داستان بزن حوصله ام سر رفت!


حالا جهت خالی نبودن عریضه! بگید کدوم یک از سه تا شعر زیر را بیشتر میپسندین
خواستین موسیقیشم در نظر بگیرید نخواستید فقط شعر!


البته یه چیز دیگه هم هست،اهای شمایی که با اسم مستعار نظر میدین بگید چرا با اسم مستعار نظر میدین
خواهشن علتش را حد اقل بگید!!!!!!
همه تون یکی هستین یا چند تایین؟




شعر ها!


نظرات() 

حوصله ام سر رفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!کمک

نوشته شده توسط :خودم
چهارشنبه 1 دی 1389-11:17 ب.ظ

حوصله ام سر رفته ولی حتی حوصله ندارم یه کاری کنم از این حس و حال در بیام
یه موضوع بگید مباحثه بذاریم
موضوع قشنگ ،جنجالی،کمی تا قسمتی طنز که دلمان باز شود
یا هر پیشنهاد دیگه ای دارید
شکل غمکده شده وبم:-&


در نظرات این پست هرکسی با اسمی که بشناسمش یه بیت بادگاری بنویسه،قشنگترین بیتی که شنیدین





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox