تبلیغات
بگید بباره باروون - 3 تا در یکی!3تایی که ختم شد به یکی!
 
حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست...سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست

3 تا در یکی!3تایی که ختم شد به یکی!

نوشته شده توسط :خودم
چهارشنبه 11 اسفند 1389-09:06 ب.ظ

(این متن شامل متن های زیادی است که با تاریخ های متفاوت نوشته شده!ولی همه به مربوط هستن و توضیح داده میشن)

این متن مثل سایر متن های اخیرم نه شعره ،نه داشتان،نه متن ادبی!متنی برای گفتن نگفته هام!

سلام

توی این پست خیلی کار دارم!

1.جواب سوالای مباحثه

2.حکمتی که در موردش نوشتم به خدا

3.میخوام در مورد عشق بنویسم تا اخر نوشتنم تصمیم میگیرم توی این پست بذارم یا بذارم یه پست جداگانه!

(جواب مباحثه ها را نذاشتم متن عشق هم نذاشتم،جواب مباحثه ها را ارسال به اینده کردم برای فردا عصر)

اول یه ذره حرف بزنم!!!!

چند وقته یه حال عجیبی دارم،نه نارحتم نه خوشحال!احساس میکنم بی نیازم!!!!به خیلی چیزها نیاز دارم در واقعیت ولی حسم بی نیازه!!!

یعنی خیلی راحت میتونم از کنار نیازهام بگذرم

این یه خوبی داره یه بدی

خوبیش اینه که سازگار تری!راحت تر زندگی میکنی!استرست کمتره!تهش قانعی دیگه!

بدیش چیه؟بدیش اینه که خالی از هر گونه حرکت میشی!

نیاز پاسخی را طلب میکنه که میشه هدفت و این هدف انگیزه ای برای زندگیه!مسیری برای حرکت!وقتی نیاز خط بخوره خیلی چیزها خط میخوره!!

تو وقتی حاضر باشی نون و پنیر بخوری 100%خودت را برای درست کردن قورمه سبزی به زحمت نمیندازی!!!!!!

مخصوصا اگه حس و حال کاری را نداشته باشی!

منم همینم!واقعا توی زندگی الان دنبال چیزی نیستم!هیچی!

من فعلا فقط دوست دارم بنویسم

فقط بنویسم

هاردم پر از متن هایی که نوشتم

دوست دارم بگم

حرف بزنم

ولی خیلی از حرفام گفتنی نیست

دیشب یه بیت یادم اومد که دقیقا توصیف حال من بود

پر از بغضم پر از حرف سکوتم

تو را گم کردم اما روبه روتم

این تو جمله دوم شامل خیلی ها میشه

از خدا تا خودم

حس بدی داره وقتی جلوی اینه وایمیسی حس کنه طرف توی اینه غریبه است!!!

گاهی احساس میکنم چقدر از خودم دورم ولی اصلا این خود کی هست که من ازش دورم!

اگه خداست که حس دوری نسبت به خدا ندارم ولی نمیدونم کجا کار میلنگه!!!

ارامشی دارم که با یه اشفتگی عمیق در هم امیخته

ارامش را میدونم به خاطر چیه،به خاطر خداست،ولی اشفتگیه!!!واقعا نیمدونم منبعش چیه که مبارزه کنم باهاش!

صبح تا شب در حال فرارم!از کی؟؟؟بهتر از خودم گزینه ای به ذهنم نمیرسه!!!!

نمیدونم این خود لعنتی چیه که هم دلتنگشم هم دارم ازش فرار میکنم!!!

الان دیگه مطمئن شدین دیوونه ام نه؟؟؟؟؟؟؟

خب بگین دیوونه ام!!!

فکر میکنید برام مهمه؟؟؟؟نه!!!خیلی وقته تو یه عالم دیگه سیر میکنم!!!اصلا حالیم نیست با تعریف بقیه کل طرز تفکر و اعتقادات من میره زیر سوال!یعنی حالیمه ولی برام مهم نیست

یه سوال راستی

چرا من مینویسم توی وبی که نصف مخاطباش را نمیشناسم؟؟؟؟؟

چرا برام مهم نیست بقیه حرفام را بدونن در صورتی که بقیه حتی حاضر نیستن اسمشون را بگن؟

گاهی فکر میکنم غیر عادیم!!!واقعا!!!دخترا حاضرن 5 ساعت در مورد شخصی ترین اطلاعات دوستاشون حرف بزنن ولی در مورد خودشون اصلا!من برعکسم!!!چرا؟؟؟

واقعا اینا چیزایی که به جوابش نرسیدم و زجرم میده،شاید چون هنوز به تعریفی از خود نرسیدم و خودم را نشناختم این مدلیم!!

بگذریم

راستی حکمته بود ها

این متن در موردش بخونید تا تهش بگم چی بوده(این همون متن ادامه مطلب پست قبله که با زبون عامیانه نوشته شده!!!زیادی عامیانه بود روش اونا نوشتم و اونا گذاشتم!)

خداااااااااااااااااااااااااااااا

حالا درسته من دارم سعی میکنم بهت گیر ندم و در نظر بگیرم تو یه 7-8 میلیارد بنده دیگه ام داری ولی اخه این چه وضعشه؟؟؟؟؟؟

ببین فدات شم!ادمی که شنا بلد نیستا که نمیندازن تو رودخونه بعد بگن نگران نباش درست میشه که!!!

میگن؟

خب خودتم میدونی صبر من چقدره؟

خبه خودت عالمی

اخه فدای تو بشم من این چه وضعشه!!!!!!

طرف را میذاری تو خماری د برو که رفتیم؟؟؟؟؟؟؟

عجب!!!!!

من که نمیخواستم خودت دادی

تا دل بستم ،گرفتی

داشتم با دلم کنار میومدم که خب حتمی تقدیر این بوده که دوباره پس دادی!

ذوق مرگ شدم،دیدی انگار زیادی ذوق کردم دوباره گرفتی!!!!!

گفتم خب حتمی مثل قبلیه،دوباره پس میدی!هی راه اومدم،راه اومدم،راه اومدم،دیدم نه!رفت که رفت!!!!حالا این دل لامصب را با هزار دردسر بعد 6 ماه ارووم کردم!یهو یه شبه!!!!بیبین کارادا!!!یه شبه میگی پسش میدم اونم چه جور!!!!!

آخه فدات شم چرا همچین میکنی؟

تازه وعده سر خرمن هم میدی؟حالا وعده میدی برا کی؟وقت گل نی؟؟؟؟!!!خب من کجا دلم بذارم اینا را!!!!

اقا من به کی بگم دردما!!!!

همه اینا به یه طرف ،شب با اعصاب داغون،یعنی داغوناااااااااااااااااا ،با اشک و اه و گریه و ناله رفتم سراغش میگم خدا اصلا میدونی داری با من چیکار میکنی؟میدونی من چه حالی دارم؟؟؟؟؟؟

قران را باز میکنم این ایه میاد که ما به حال بندگانم اگاهیم!و ما بیشتر از تو به درونت باخبریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ببین کارادا!وای اون موقع میخواستم خودم را خفه کنم!!!!

خب دیگه اگه میدونی که بدتر!!!اخه چرا با من این مدلی میکنی فدات شم؟

حداقل محض رضای خودت یه حکمت رو کن!مردم بسکی تو خماری موندم!

 

حالا بریم سر قضیه!!!

یه تعدادی گفتن عشق و باعث شدن من تصمیم بگیرم در مورد عشق بنویسم،هرچند قبلا تا یه حدی نظرم را در وبلاگ دکتر 88 با اسم دانشجو گفته بودم.

قضیه چی بود حالا؟(این متن مال خیلی وقت پیش،شاید دو هفته پیشه)

یه شب خوابی دیدم که خیلی غیر منتظره بود!هنوز با تمام جزئیاتش یادمه!چیزی که در خواب اتفاق افتاد چیزی بود که در باور من نمیگنجید در واقعیت اتفاق بیفته ولی حدود یکماه بعد اتفاق افتاد!

توی شوک بودم!باورم نمیشد!توی اوج تعبیر شدن خوابم بود که یه خواب دیگه دیدم!

اتفاقی که توی خواب افتاد بازم غیر منتظره بود!تمام اتفاقاتی که الان داشت می افتاد را زیر سوال میبرد!جریان برعکس میشد!

2 ماه بعد دقیقا جریان برعکس شدبازم خواب دیدیم!توی خواب علت اتفاقات را پرسیدم و جواب بهم دادن!توی خوابم بهم گفتن صبر کن به زودی درست میشه

حدود یکماه بعد قضیه درست شد البته نسبتا مثه همون چیزی که قرار بود،پرسیدم علت اتفاقات را دقیقا همون جوابی که در خواب بهم داده بودن را در بیداری شنیدم:O

باورم نمیشد

اصلا

همش بر اساس خوابام بود!

علت اتفاقاتم میدیدم!دقیقا اتفاق می افتاد!بعد دیگه خوابام گنگ شد

زندگی داشت مسیر خودش را میرفت و اتفاقات اصلا چیزی نبود که به مذاقم خوش بیاد

دیگه خواب نمیدیدم یا خواب همین موقعیتی که بودم را میدیدم!

برام سخت بود با موضوع کنار بیام!شاید بعد از 6 ماه که تمام وجودم زیر فشار خوابام و اتفاقاتی که عینا تکرار میشد داشت له میشد موضوع را جمع و جور کردم توی ذهنم

تونستم روح و دلم را جمع و جور کنم و به زندگی عادی بر گردم!

هنوز یک هفته از جمع و جور کردن دلم نگذشته بود!شب امتحان زبان پایانترم،دوباره خوابی دیدم که تمام مجهولات این یکسال را برام حل کرد!از قبل شروع شد و حتی اونجاهایی که برام توی این یکسال سوال بود را حل کرد،اومد جلو،رسید به حال،رفت جلو،اینده!چیزی را در اینده بهم نشون داد که تحملش سخته!نمیگم نمیخوام ولی میگم ترجیح میدم نباشه!تنها چیزی که خدا بهم پشت سر هم میگه اینه که خوابت حقیقیت محض بود!کم و کیفش را ولی نباید بدونی!!!اخه این انصافه؟میشه صبر کرد؟میدونم کی حل میشه خودش بهم نشون داد تو خواب!

 خدااااااااااااااااااااااا

 

توی این چند هفته اخیر این خواب خیلی مغزم را مشغول کرده،دارم فکر میکنم میتونم توی واقعیت باهاش کنار بیام یا نه!

چند بار به نیتش قران باز کردم!کاری که خیلی صحیح نیست ولی بهش نیاز دارم،برخلاف دفعه های قبلی که به نیت خوابام که سراغ قران میرفتم خیلی تابلو میپیچوندم اصلا نپیچوند!ایه هایی اومده بود که توش بیان شده بود،صبر داشته باش،به خدا توکل کن و به تقدیر خدا اعتماد داشته باش !!!

قضیه مشخصه!یه دلبستگی دنیایی!هر چی دوست دارین در نظرش بگیرین!!!فرقی نداره!از یه دوست تا یه برنامه تا یه شغل!یه فعالیت!یه محیط!و...

مهم نیست این دلبستگی چیه!مهم اینه که من الان نمیدونم چیکار کنم!

هر روز که میگذره بیشتر دوست ندارم این خواب تعبیر بشه و بیشتر ایمان میارم که تعبیر خواهد شد!به جز اینکه محکم به خدا بگم نمیخوام تقدیرت را!!!میتیرسم از این حرف!میترسم جز اونایی باشه که میگه عسا ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم!!!

اولها اصلا به این دلبستگیه فکر نمیکردم،دل نبسته بودم!اصلا دوستش نداشتم!اما بعد از اینکه تو خوابم اومد دلم نرم شد و بهش دل دادم!متنام را که خوندین!بعدش که گرفت ناراحت بودم،پس داد داشتم از خوشحالی پر در میاوردم!اشک شوق میریختم پاش!!!

چقدر دوسش داشتم!!!!ولی بعد از اون 6 ماه!بعد از دل بریدنم!!!لان خالی از احساسم

 

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو بر خواست نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم

 

 

بچه ها برام دعا کنید صبر داشته باشم

دووم بیارم

به خدا و تقدیرش اعتماد کنم و دلم محکم باشه

نیاز به دعاتون دارم

دعا کنید به خدا نگم نمیخوام تقدیرت را،شاید نفعش بیشتر ضررشه





نظرات() 


How do you get taller?
جمعه 24 شهریور 1396 09:44 ب.ظ
Your method of explaining everything in this article
is really fastidious, all be able to simply know it, Thanks a lot.
feet issues
جمعه 24 شهریور 1396 06:33 ق.ظ
Hey very nice blog!
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 09:12 ق.ظ
Howdy! Someone in my Facebook group shared this website with us
so I came to check it out. I'm definitely loving the information. I'm
bookmarking and will be tweeting this to my
followers! Great blog and brilliant design.
manicure
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:10 ق.ظ
I'm amazed, I must say. Seldom do I come across a blog that's both equally educative
and entertaining, and let me tell you, you've hit the nail
on the head. The problem is an issue that too few people
are speaking intelligently about. I'm very happy that I found this during my hunt for something relating to this.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 05:25 ب.ظ
I am in fact glad to glance at this website posts which contains lots of helpful information, thanks for providing such
data.
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 07:50 ب.ظ
Excellent article. I absolutely love this site.

Keep it up!
مرضیه
چهارشنبه 18 اسفند 1389 03:54 ب.ظ
به قول خودت تو همه ی کارای خدا یه خیری هست این هم حتما خیری توشه خیالت راحت
مشهد رفتی التماس دعا فراووون
پاسخ خودم : حتما
چشم،محتاجیم به دعا
مهربان
پنجشنبه 12 اسفند 1389 11:38 ب.ظ
برگه ها بالا!
وقت تمام است!
برگه ام دیگر سفید نیست
پر است
اما نه از جواب
که از سوالهای بی جواب
پاسخ خودم : عاشق سوالای بی جوابی ام که یه روز باید از خودش بپرسم
عشق جملات ادبی هستی نه؟؟؟؟
قشنگه بذار
مرسی
avisoora
پنجشنبه 12 اسفند 1389 07:20 ب.ظ
راستی گاهی آدم به نون و پنیر قانع میشه در حالی که می تونه قورمه درست کنه اما حسش نیست تو همچین روزی اون روزو هم تصور کن که یه روز واقعا دوست داری و نیازه که قورمه بخوری اما شرایط جز نون و پنیر چیزی سر رات نمیزاره
پاسخ خودم : بیخیال اینده
حال را بچسب!!!!
من الان اگه عشقم بکشه غصه بخورم غصه میخورم الکی!!!!هر چند کیدونم روزی میرسه که دلم غصه نمیخواد ولی غصه شاید ولم نکنه!میدونم شاید روزی حسرت الان را بخورم ولی اون چیزی که الان ارامش میده غصه است!پس غصه بهتر شادیه!منظورم را گرفتی!!!!
وای خدایا من چرا اینقدر خلم؟!!!:(
avisoora
پنجشنبه 12 اسفند 1389 07:17 ب.ظ
فریبای من دل بسته...
جدا از همه ی حرفایی که می خوام برات بنویسم یه حرف تکراری که می دونم خودتم بهتر از من درکش کردی بگم..همیشه به خدا اعتماد کن.. شاید دلیل کار خدا رو تا ده سال دیگه هم ما نفهمیمولی بخدا تا حالا هر چی پیش آورد واسه م شاید سخت بود اما بعد از یکی دو سال می گفتم خدایا تو بهم رحم کردی..
نمی دونم به چی دل بستی خوب البته حس می کنم اما نمیگم .. یادمه قبل تر ها که اینقد بی روح نشده بودم یه پسری که ظاهرا عاشقم بود رو کم کم بهش دل بستم... بخدا تو اوج احساسم تنها دعایی که می کردم این بود.. خدایا هر چی حکمت تو گفت.. منو به راهی ببر که خودت انتخاب کردی .... عقل مل ناقص تر از اینه که حکمت خدارو درک کنه... می دونم سخته اما از ته دل نتیجشو به خدا بسپر شاید بعدا بگی خدایا ممنون که نزاشتی اون تصمیمو بگیرم... انشالا حالت زود زود خوب شه...
پاسخ خودم : سلام یلدا جونم
خوبی؟
راست میگی ولی به خدا سخته!
اگه اصفهانی بودی باهات قرار میذاشتم بیرون برات میگفتم قضیه را تا ببینی چقدر سخته ولی ...
راست میگی
باید بهش اعتماد کنم
تا حالا بهم نارو نزده
تا حالاسر کارم نذاشته
قابل اعتماده
ممنون عزیزم:*
#
پنجشنبه 12 اسفند 1389 01:11 ب.ظ
eltemase 2a
mane ja mande basi mohtajam
mano az 2ahat bi nasib nakon
پاسخ خودم : اخه من بگم کی التماس دعا داره
به این علامته چی میگن؟؟؟؟:(
باشه من عادت دارم به جوونا دعا کنم
تو هم جوون باشی که هستی حتما قاطیشون محسوب میشی
*
پنجشنبه 12 اسفند 1389 09:20 ق.ظ
آخه مگه میشه آدم به خاطر چیزی که هنوز اتفاق نیافتاده معترض باشه و به خاطرش خودشو اینقدر ناراحت کنه ؟؟؟ یعنی اینقدر مطمئنی ؟!
پاسخ خودم : اره میشه/من مطمئنم چون تا الان درست بوده!یه جورایی به خوابام ایمان دارم!
حتی اگه اتفاق نیفته این خواب یه تاثیر خیلی مثبت ،خیلی خیلی مثبت داشت واون اینکه
تو وقتی بدونی چیزی در دستانه توئه ازادانه تصمیم میگیری ولی اگه ندونی ،اون درصد کمی که دلبستی به خاطر ترس از دست رفتن دلبستگیت بیش از حد حجم پیدا میکنه
من الان خیلی واقع بینانه تر از قبل به دلبستگیم فکر میکنم وخیلی خیلی ارامشم بیشتر شده
مخصوصا دو سه روز پیش تا حالا که این پست را گذاشتم!علتشم نمیدونم!
رونیک
پنجشنبه 12 اسفند 1389 12:52 ق.ظ
و نظرات خواننده هم به تو می تونه کمک کنه : حتی اگه تو نشناسیش.
پاسخ خودم : اره
این کمک میکنه
رونیک
پنجشنبه 12 اسفند 1389 12:48 ق.ظ
چون نوشتن می تونه کمکت کنه.
یا این که فکر می کنی نوشتن می تونه کمکت کنه.
و این باعث می شه نوشتن کمکت کنه.
====
اما این که تو وبلاگ می زاری : خوب خواندن نوشته های تو امکان داره به خواننده کمک کنه حتی اگه تو نشناسیش
پاسخ خودم : نوشتن که کمک من میکنه
خیلییییییییییییییییییی
خیلی کمک میکنه ولی فکر نکنم نوشته هام کمک کسی کنه مخصوصا اینا!
دوتا پایینی
پنجشنبه 12 اسفند 1389 12:28 ق.ظ
اومدم ببینم جواب دادی دوتا شد:))
چرا این سوالا میپرسی؟؟ نکنه دوباره شبیه کسی شدم؟؟؟
پاسخ خودم : نه!به خاطر شباهت نیست
ولی از وقتی اومدی یکی از مخاطب هام رفت!میخوام ببینم همون نیستی اسمت عوض شده باشه:D
خدا وکیلی صداقت را کیف کردی؟:P
دوتا پایینی
پنجشنبه 12 اسفند 1389 12:23 ق.ظ
eeeee dari miri mashhad????!!!!mano hat man 2a kon!!!
kheili vaghte naraftam :(( be emam bego 2ta paeeni gofte karam dorost besh!!!bashe???
دوتا پایینی
پنجشنبه 12 اسفند 1389 12:20 ق.ظ
eeeee dari miri mashhad????!!!!mano hat man 2a kon!!!
kheili vaghte naraftam :(( be emam bego 2ta paeeni gofte karam dorost besh!!!bashe???
پاسخ خودم : چشم!
عموما بهم التماس دعا بگن یادم نمیره
سعی میکنم از یادم نری
جمعه دیگه عازمم
یه سوال
تو از همون موقع هایی که قرار شد با اسم دو تا پائینی نظر بذاری مخاطب وبم شدی یا قبلش هم سر میزدی و نظر میذاشتی؟؟؟
2ta paeeni
چهارشنبه 11 اسفند 1389 11:56 ب.ظ
Yani man dg nayam webloget?????? Han
Khoda komaket kone bara manam 2a kon ta moshkelam hal beshe
felan dg ye modat behet sar nemizanam ta rahat bashi;)
پاسخ خودم : الان ناراحتم؟
نه!!!
مشکل تو نیستی و امثال تو
مشکل منم که هنوز نفهمیدم نقش این وبلاگ چیه!!!نقش من!!نقش تو!!!
مشکل خودمم نه شما
شما بیا
قدمت به چشم
ایاشلا مشکلت حل شه
دارم میرم مشهد برات دعا میکنم
برا همه جوونا!جوونی دیگه?:D
بیای بهتر اینه که نیای
نظر داشته باشم بهتره
احساس میکنم وبم هست!من هستم!اگه مخاطب نداشته باشم!یعنی وبم نیست!یعنی یه مقداری از وجود من نیست!
نریااااااااااااااااااااااااااااااا
دختری که اینقدر دلنازکی؟!!!!اگه دختری که اصلا نرو،بیا خودم از دلت در میارم:D
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox