تبلیغات
بگید بباره باروون - امروز(این متن را دیروز نوشتم!)
 
حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست...سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست

امروز(این متن را دیروز نوشتم!)

نوشته شده توسط :خودم
دوشنبه 9 اسفند 1389-01:24 ب.ظ

حالا دوباره من یه چی مینویسم میگن چرا فکر میکنی خودت خوبی!!چرا ادعات میشه؟؟؟
نخیر
بنده خوب نیستم
ولی خیلی هام در اطرافم خوب نیستن
اقا خب سخته یکی تو روت بگه قربونت برم ،پشت سرت بگه مردشور قیافه اش را ببرن!!!!
تو روت بگه دوست دارم
پشت سرت بگه میخوام سر به تنش نباشه
سخت نیست؟؟؟؟؟!!!!
من حداقل جلو و پشت سر نسبت به یکی یه مدلم!!!!حتی از کسایی که کلی کینه دارم و زخم خوردم خیانت نمیکنم،دورش را خط قرمز میکشم ولی خیانت!!!!
شاید کسی را که دوست ندارم و دلم ازش پره به روش نیارم و تو روش بخندم ولی دیگه وقتی جلوش این مدلم پشت سرشم زیر اب نمیزنم!!!!حداقل به ناحق نمیزنم
آخه این حرکته؟؟؟؟از طرف من بره الکی به بقیه بگه فریبا فلان گفته در موردت!!!!اخه خدا نشناس!حداقل حق بگو!!!!یه چی بگو که واقعا گفته باشم!به جهنم که زیرابم  را میزنی!حداقل به حق بزن دلم نسوزه!پری روز یکی زنگ زد گفت میگن پشت سرم فلان گفتی!امروز یکی دیگه!خدا را شکر میشناسنم بهم زنگ میزنن میگن گفتن اینا گفتی،واقعا گفتی؟؟؟و خدا را شکرتر که میگن کی از طرفم نقل قول میکنه!!!تصور کن تو بدونی فلانی این کار زشت و قبیح را کرده بعد فردا بشین جلوت تو روش بخندی و به روش نیاری!!!!!
طرف برگشته بهم میگه میخوام سر به تنت نباشه بعد با کمال پررویی.... بگذریم!حالا دوباره میگن چرا!!!
نمیگم پشت سری کسی حرف نمیزنم!هرچند سعی میکنم غیبت نکنم ولی سخته
من نمیگم به کسی خیانت نکردم ولی خدا سر شاهده هر چی فکر میکنم یه بار بیشتر نبوده که یکی بهم گفت به یکی یه چیزی را نگو ولی من گفتم
حتی یادمه سر چی بود
یکی داشت سخنرانی میکرد! یکی به من گفت یه جوری بحث را عوض کن،گفتم چرا خودت نمیگی؟گفت ترجیح میدم از طرف من نباشه
منم هرچی به سخنران گفتم گوش نداد
گفت من تو را میشناسم برات فرقی نداره همچین موضوعی،چرا گیر دادی
گفتم یکی خواست!خب جمعمون کوچیک بود فهمید!!!!
هنوز که هنوزه نتونستم با خودم کنار بیام
چند بارم رفتم معذرت خواهی، نشد بگم،نه اینکه روم نشه ها،نخیر!من برا عذر خواهی تا دلت بخواد دل و جرات دارم!ولی یه اتفاقی می افتاد یا من مجبور میشدم زود برم یا اون و نمیشد مطرح بشه
البته اونم کسی نیست که در حق من ظلم نکرده باشه ولی اونا تو یه قبر دیگه میذارن و جواب کاراش را باید بده من را یه جا دیگه
من معذرت خودم را خواهم خواست(اگه خدا لطف بفرمایند اینبار اجازه صادر کنن مشکل پیش نیاد!!!)
همه اینا کنار ،این وسط من خدا را کجای دلم بذارم؟؟؟؟؟؟؟
میدونه من کم صبرم هی حرص میده
هی حرص میده
هی صبر میخواد
میذارتم جایی که مجبور باشم صبر کنم
یه متن در این باره نوشتم شاید بذارم(گذاشتم ادامه مطلب)
جواب سوالای مباحثه  را هم راستی خیلی وقته گذاشتم اما،اومدم بزنم مامانم گفت چند جاش ایراد داره بذار یه دور دیگه من بخونم بهت بگم ،بعد
حالا چرا من پست الکی گذاشتم امروز؟؟؟؟؟

یه اتفاق خیلی خوب
امروز یکی از محبوبترین و موثرترین افراد زندگیم را دیدم
معلمی که 80%طرز تفکر و تغییر مسیر زندگیم را مدیونش هستم
معلمی که همه چیز را یه جا بهم داد
براش ارزوی بهترین ها را دارم
چه این دنیا چه اون دنیا
بهم گفت 5 شنبه ها کجا کلاس داره،میخوام برم
خیلی دلم برا خودش و کلاساش تنگ شده
امروز که اموزش بودم برا فیزیو دیدمش
رفتم جلو من را دید
سلام که کردم دیگه نمیتونستم حرف بزنم بسکی ذوق داشتم
واااااااااااااااااااای خدایا
جز معدود کسایی هست که اینقدر برام عزیزه
نمیگم بی احساسم،برعکس ادم احساستی هستم ولی خیلی کم پیش میاد که این احساسات زیاد خرج کسی بشه،اصطکاک ایستاییم خیلی بالاست!!!ولی وقتی ایستایی را رد کرد ،اصطکاک حرکتی تقریبا برابر 0!!!!بدم هست اینجوری!!!!
این استاد اولین کسی بود که تونست دین و علم را تلفیق کنه برای من!من دین را جدا میدیدم ،علم را جدا و بین این دو 100% علم را انتخاب میکردم ولی این معلم....دمت گرم معلم عزیز و خوبم





و هنوز که هنوز است در خم حکمتت مانده ام!

ناخواسته دادی!نفهمیدم چرا ولی دیدم داده ی توست!دل بستم

ناخواسته تر گرفتی!نفهمیدم چرا،ولی تو گرفته بودی،شاید تقدیر چنین بود!دل بریدم

اما....پس دادی!تو دوباره پس دادی!خوشحال شدم!انقدر ناگهانی او را گرفته بودی که نتوانسته بودم دلم را از او پس بگیرم و حال بخشی از قلبم برگشته بود!در مستانگی بودنش بودم که دیدیم...دیدم...انگار نبود!!!!

باز او را گرفتی؟؟؟؟

مدتی گذشت تا بفهمم با دلم چه کردی؟

باور نمیکردم هرگز جدایی را،چنین بود که اینبار همه ی دلم را پیشش جا گذاشته بودم!

منتظر بودم دوباره پسش بدهی ولی...

1ماه،2ماه،3ماه ...

روز به روز بیشتر جای خالی دل از دست رفته ام را حس میکردم ولی امیدی نبود!

باید دل میبریدم!

باید از دل خودم دل میبریدم!مگر من بدون دلم معنی داشتم!مگر من بدون دلم دووام می اوردم؟

6ماه شب و روز اشک ریختم

اه کشیدم

اما توان بریدن از دلم را نداشتم

شاید 10 روز فقط 10 روز بود که احساس میکردم رگه های اصلی را جدا کرده ام و اکنون ازادم!دل بریده بودم

اری دل بریده بودم

از داده ی ناخواسته ات،از گرفته ی ناگهانیت،از پس فرستاده ی شادی اورت

10 روز بود که رها بود

رهای رها، زچون و چرا

دلی نبود!چقدر بی روح و سرد بودم ولی در عوض ازاد بودم!چشم پوشیده بودم از دلم!

که باز ....

وای خدای من!

بگو چرا؟

بگو چرا دوباره میخواهی پسش بدهی؟

حالا؟

حالا که دل بریدم؟

بعد از 6 ماه سوختن؟؟؟

حالا که میترسم؟

از دل بستن،میترسم،میترسم ،اما اصلا،،،،.......اصلا دلی مانده که بخواهم دل بدهم!دل ببندم!؟

میترسم،میترسم از دل نبستن،چگونه چشم ببندم به  روی دلم!دلم همه اوست!دل نبندم؟

چرا با من چنین میکنی؟

فقط یک حکمت

فقط یکی

بگو

بگو تا تاب بیاورم

بگو که دیگر مرا نه تاب ماندن است و نه نفسی برای رفتن

بگو که خسته ام

بگو

 ....

(خدا جدی میگم،بگو،خسته ام به خدا)





نظرات() 


How much can you grow from stretching?
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:55 ق.ظ
I know this web page presents quality dependent articles or reviews and extra stuff,
is there any other site which offers these kinds of stuff in quality?
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 06:45 ب.ظ
If some one wants expert view concerning blogging and site-building
after that i advise him/her to pay a visit this webpage, Keep up the good work.
How much can you grow from stretching?
سه شنبه 31 مرداد 1396 09:15 ق.ظ
Very good article. I'm dealing with some of these issues as well..
manicure
جمعه 1 اردیبهشت 1396 03:48 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a article writer for your site.
You have some really good articles and I feel I would be a
good asset. If you ever want to take some of the load off,
I'd really like to write some content for your blog in exchange for a
link back to mine. Please blast me an email if interested.
Kudos!
فرشته
سه شنبه 2 فروردین 1390 06:15 ب.ظ
سلام
چطوری؟
توجدا یه چیزیت شده بوده ها!!!!
حالا خوبی؟؟؟؟؟
تاحالا چنین حسی را با این غلظت تجربه نکردم ولی میتونم درک کنم!مهم اینه که آدم به این فکر کنه که توی این دنیا صاحب همه چیز هست و صاحب هیچ چیزی نیست!(چقدر روشنفکرانه)
پاسخ خودم : سلام
بد!
نه خوب نیستم!
بابا روشن فکر
زیارت قبول
اشکان
چهارشنبه 11 اسفند 1389 11:25 ب.ظ
اوه اوه این طور که معلومه سجاد جان دوباره باید بیانیه بدیم!!!!!!
پاسخ خودم : دقیقا
بنده هم اکیدا توصیه میکنم یه بیانیه دیگه صادر کنید
سجاد
چهارشنبه 11 اسفند 1389 09:11 ب.ظ
مگه چی گفتم؟
پاسخ خودم : بذار حضوری باهات حرف میزنم
به اون نظر بی اسم بلند بالایی که برات گذاشته بودم رجوع کن!
اوضاع خیطه!!!!
سجاد
چهارشنبه 11 اسفند 1389 09:05 ب.ظ
البته درباره ی نظر اشکان باید بگم که تو مملکت ما سر پست ومقام خیلی فامیل بازی هست(!)
پاسخ خودم : ای خدا!
سجاد
چهارشنبه 11 اسفند 1389 09:01 ب.ظ
اشکـــــــــــــــــــان
اخه چرا حرفی که نمی دونی می زنی عزیزم.
یه خورده بصیرت داشته باش پسرم
پاسخ خودم : سجاااااااااااااااااااااااد
تو که دوباره شروع کردی!!!!!!!!!!!
نکن بچه!!!
این چه وضعیه تو وبت درست کردی!!!!؟؟؟؟
از جونت سیر شدی!!!!؟؟؟؟
خدایا یه عقلی به اینا بده یه نمره ای به ما
اشکان
چهارشنبه 11 اسفند 1389 08:53 ب.ظ
کلا من نمیدونم چرا تو مملکت ما همه چیز فامیلی شده . یه وبلاگ میسازن بعد میان چند نفر که با هم نسبت دارند هی برای هم نظر میذارن . بعضی ها هم که با هیچ کس نسبتی ندارند ( مثل من ) جو گیر میشن و اونا هم نظر می ذارن .
کلا چی گفتم. خودمم نفهمیدم ، شما فهمیدید حتما خبر بدید
پاسخ خودم : فقط سجاد فامیله!!!!
نصف کسایی که نظر میدن را که نمیشناسم!!!
یه تعدادی هم همکلاسیام یا دوستای وب نویسن!کمترین امار را فامیل داشت!
گشت نسبت
چهارشنبه 11 اسفند 1389 08:03 ب.ظ
حالا پیدا کنین پرتقال فروش را؟؟؟

سجاد با یلدا چه نسبتی دارن؟؟؟
پاسخ خودم : سجاد پسر دایی فریبا و فریبا و یلدا دو دوست!!
سجاد میشه پسر دایی دوست یلدا:P
سجاد
چهارشنبه 11 اسفند 1389 07:56 ب.ظ
این یلدا با تو چه نسبتی داره که سوال می پرسه؟؟؟؟
پاسخ خودم : یکی از دوستامه
دوتا پایینی
چهارشنبه 11 اسفند 1389 05:41 ب.ظ
حالا خوبه من همش هستم تو که همش !!!
خندیدن مشکل نیس اما نیش خند چرا!!! فکر کنم باید بری ارتدنسی!!!!:)))))))))
حالا منم بچه!!! میخوام حال دوران بچگیما که نکردم بکنم!!!بده!!!! همه مثل هم نیستند که!!!!:))))
پاسخ خودم : تو واقعیت که منظورت نیست؟!!!
اکی بابا خوش باش
مردم خوش باشن ما هم خوشیم
چهارشنبه 11 اسفند 1389 05:13 ب.ظ
خدا صبر بده هم به تو هم به من!
این چیزی که داده بود و گرفته خدا عشق بود؟
درست فهمیدم؟؟
تو عاشق بودی و هستی؟
بگو
پاسخ خودم : ایشالا
عشق!!!!
عشق دادنی هست ولی گرفتنی؟!!!!
عاشق!!!!
عاشق که همیشه بودم و اعتقاد دارم هر انکه در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!!!!
ولی عشق زمینی را هنوز تجربه نکردیم!گفتم،اصطکاک ایستاییم خیلییییییییییی بالاست
به این راحتی دل نمیدم به ادم جماعت
قضیه یکی از دلبستگی هامه! یکی از چیزایی که تو دنیا بهش عادت کرده بودم و...
سجاد
چهارشنبه 11 اسفند 1389 01:59 ب.ظ
پاسخ خودم : زبون در نیار بچه!
کار زشتیه!
به مامانت میگما:D
دوتا پایینی
چهارشنبه 11 اسفند 1389 12:45 ق.ظ
نمیدوما!!!! راستی راستی چرا من خودمو معرفی نمیکنم!!!!؟؟؟!!:))))
خب اینطور حالش بیشتره آدم مرموز باشه !!!هان اینم یه دلیل
خوبه؟؟؟
پاسخ خودم : نه
خیلی دلیل بدیه!!!!
من راهنمایی که بودم دوست داشتم مرموز باشم!!!!
چیه!بچه بازیه!!!!
اخه اینم شد وضع!!!!
حالا تو هم هی شکلک خنده بذار!
خجسته ای ها:D
یلدا
چهارشنبه 11 اسفند 1389 12:25 ق.ظ
این سجاد باهات چه نسبتی داره که اینقدر باهاش صمیمی حرف میزنی؟
پاسخ خودم : پسر داییمه
در نقش داداش کوچولوئه هم ایفای نقش میکنه
به تبع ما هم میشیم ابجی بزرگه:P
دوتا پایینی
چهارشنبه 11 اسفند 1389 12:01 ق.ظ
یعنی من سر دسته همه اینامممممممم!!!! هییییییییییییی روزگار میبینی آخر عمریه چه وصله هایی به آدم میچسبونن!!!ای بی اسما !!! اسماتونا بذارید چرا اینقدر تقلید میکنید !!! حالا من یه کاری کردم همتون باید ...
:))))))
پاسخ خودم : خودت چرا اسم نمیذاری؟
من ترسناکم؟؟؟
میترسید من بشناسمتون؟؟؟
جدی؟
یه دلیل بگو چرا اسم نمیذاری؟!
هم تو هم اونا
بی اسم دائمی نداریم!
میان و میرن!
فعلا خودت با قدمت ترینی!برا همین گفتم سر دسته بی اسمهایی
2ta paeeni
سه شنبه 10 اسفند 1389 10:23 ب.ظ
Mibinam k afrad e nashenas daran ziad mishan!!!!! ina hamon face bookee ha nabashan!!!!:))))))))))))) nemitarsi!!!!?????han
پاسخ خودم : والا خودت سر دسته بی اسم هایی
چیکار بچا مردم داری؟؟؟؟؟
نه ایشالا
امید به خدا
در وبم را که نمیتونم مثل اکانت فیسم تخته میکنم!میشه؟
اکانت فیسم که بسته است!مسنجرم با غیر تعطیل فرقی نداره!خیلی هم نمیرم!میمونه این وبلاگ و دکتر 88 که نفسی میاد و میره!همه الانم کلی حوصله ام سر میره!همینم مونده اینم ببندم!
اشکان
سه شنبه 10 اسفند 1389 08:00 ب.ظ
بابا این حاج حسین تهی عجب شاعریه !!!!
من یه لحظه فکر کردم خود سعدی زنده شده . حاج حسین دمت گرم با این شعر های واقعا حکیمانه و خردمندانه ات
پاسخ خودم : اگه همکلاسیاش ازش طرفداری کنن:D
حاج حسین تهی
سه شنبه 10 اسفند 1389 07:55 ب.ظ
شعر را حال کردی؟
پاسخ خودم : اره داداش
100%
سلام به اون یکی داداشم برسون
بگو قرار بود تو وب ابجی یه نظر بذاره ها!!!!
سجاد
سه شنبه 10 اسفند 1389 07:54 ب.ظ
باید بگم:
از عصبانیت می خوره مشت ها به دیوار.
همه الکی میان جلو می گن مشتاق دیدار.
دیگه بسه بهتره بهتر بشه ووجدانت بیدار.
تن پاکت تبدیل شده به یه خود خواه بیمار.
این شعر برای توصیف همون آدم زیر آب زن.
پاسخ خودم : به به
سجاد رپر
اینا کی خونده؟
یاس؟
تهی؟
هیچ کس؟
سعید
سه شنبه 10 اسفند 1389 11:45 ق.ظ
سلام
تا بوده همین بوده و هست...چه میشه کرد یه عده از زیر آب زنی لذت میبرن
من خودم تا حالا چند بار این پیشنهاد بم شد بیا بریم زیر آب زنی
ولی خب من نرفتم

به من میگین ادبی ننویسین بعد خودتون مینویسین؟هااا؟

حالا قضیه این حکمت و اینا چیه ؟!
پاسخ خودم : سلام
خداییش زیر اب زدن از بعضی ها(اونی که حقشه!مثل منشی معاونت اموزشی ما!هرچند من هنوز اقدام نکردم) خیلی حال میده ولی حداقل به حق!!!!!!نگین جایی من اینا گفتمها:D
احسنت
خوب کاری کردین نرفتین
یه عامیانه نوشتم خیلی عامیانه شد!!!گفتم بذار ادبی بشه حداقل!!!
والا چی بگم!!!!
مرضیه
سه شنبه 10 اسفند 1389 10:50 ق.ظ
سلام
بعد از دیدنت خیلی خوب نوشته ات رو درک کردم بهت حق میدم خیلی نارو خوردی خیلی اذیت شدی مگه آدم چقدر می تونه نامردی ها رو تحمل کنه چه صبری داری چه شونه های محکمی داری که این همه بارو تحمل می کنی وقتی دیدمت باور نمی کردم این فریبا همون فریبای پرشروشور دبیرستان باشه هنوز همون بودی اما خیلی آروم تر شده بودی خیلی... خیلی برات ناراحت شدم غصه نخور خودت همیشه بهم می گفتی هرچی که خدا برات پیش بیاره به صلاحتهو در ضمن
(گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است)
در ضمن بیبین کاراداش کو؟
پاسخ خودم : :D
بمیرم واسه خودم
از شر و شور افتادم
ببین کاراشا:D
اون متن خیلی عامیانه است
اونم میذارم یه بار
یه لینک میدم یزر همین پست:D
فردا پس فردا بخون
ته عامیانه حرف زدنه
شایدم یه پست جدا گذاشتم
:D
من خوسحالم
سختیش سخته ولی به قول یکی همیشه لحظه ی اخرخدا نزدیکتر میشه
بهت که گفتم توی این یکسال اتفاقات بدش باعث شد خدا را با چشم ببینم
خدایا از ته قلبم شکرت
*
سه شنبه 10 اسفند 1389 07:53 ق.ظ
خدا خیلی از این کارا میکنه ، خوبه که از الان باهاش دوست بشیم چون در آخر فقط اون با ما خواهد بود ، و فکر کنم اینام یه تمرینه برا اون روز !
پاسخ خودم : وتنها دوستیه که هیچ وقت خیانت نمیکنه و گذرا نیست
درسته
تمرینه
ولی تمرین سختیه!
تو هم من بعد با همین * بذار با بقیه مستعار ها قاطی نشی:(
یه آشنا
دوشنبه 9 اسفند 1389 11:27 ب.ظ
قبلی من بودم!
پاسخ خودم : به سلامتی
دوشنبه 9 اسفند 1389 11:26 ب.ظ
نه واقعا خداوند به شما صبر بلند مدت عنایت فرماید!
یکی از بابت مشکلات یکیم از بابت اسامی مستعار وبتون: هر روز بیشتر از دیروز
پاسخ خودم : الهی امین
دومیش صبر بیشتری طلب میکنه:D
مهربان
دوشنبه 9 اسفند 1389 10:44 ب.ظ
ناشناس کجا بود؟؟!!
رو زمین که هممون بنده خدا و فرزند آدمیم...
اگه تو آسمون بشناسنت خوبه...
پاسخ خودم : این جمله اخر را امروز دکتر مطیع گفت
پس با اسم همین مهربان نظر بذار با بقیه فرزند ها ادمو بنده ها خدا قاطی نشه
ولی نظر بذار
حتما
غریبه آشنا
دوشنبه 9 اسفند 1389 08:02 ب.ظ
من هم صبورم هم مهربان
شاید بشناسیم شایدم نه!...
من شما رو میشناسم...
پاسخ خودم : چه خصوصیات خوبی دارید شما!
به سلامتی یه ناشناس دیگه به ناشناس های وبلاگم اضافه شد
صبور
دوشنبه 9 اسفند 1389 03:36 ب.ظ
آرام باش...
توكل كن...
تفكر كن...
آستین ها را بالا بزن...
آنگاه دستان خداوند را میبینی كه زودتر از تو دست به كار شده اند...
پاسخ خودم : خیلی قشنگ بود
مرسی
بازم دفعه اوله کسی با اسم صبور برام نظر میذاره
میشناسمت؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox