تبلیغات
بگید بباره باروون - تحمل میکردی؟!!!
 
حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست...سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست

تحمل میکردی؟!!!

نوشته شده توسط :خودم
پنجشنبه 24 آذر 1390-09:21 ب.ظ

سلام
اقا من میخوام پست بذارم کلی هم مطلب دارم ولی خب به حس و حال الانم نمیخوره!به درد اینجا هم نمیخوره
من اصولا وقتی عصبانی یا ناراحتم مینویسم وقتی سرحالم بند نمیشم که بخوام قلم دست بگیرم!سر این پست قبلی 4 روز طول کشید تا تونستم این 4 تا خط را بنویسم!چیکار کنیم دیگه اثرات سرحال بودنه!
احساس میکنم مثل یه پرنده ام که از قفس دردسر ها خلاص شده خداییش قفس بدی نبود،حداقل خیلی حس داشت :D
ولی دپسرده بود
یادتونه که چند وقت پیش به خدا گیر داده بودم که ادم را میندازی وسط رودخونه حالا میگی شنا کن!!!خیلی صبر کردم یا شنا یاد بده یا رودخونه اروووم شه و از اون جوش و خروش بیفته دیدم فایده نداره!!!خودم با یه لبخند ژکوند از رودخونه اومدم بالا !!!اصلا نخواستیم شنا یاد بگیریم اونم تو این رودخونه!!!
سر همینم خیلی سرخوشم
گاهی به رودخونه نگاه میکنم و یادم به لحظه هایی می افته که توش غوطه ور بودم،دلم تنگ میشه براش خداییش ولی خب!اینبار یا خدا باید دوباره بندازتم تو رودخونه یا خوده رودخونه موج برداره من را ببره،دیگه حاضر نیستم الکی تو ابی غوطه ور باشم که نه دلیلش را میدونم نه چیزی!!!زود خسته شدم فکر کنم ولی خب دیگه بس بود!داشتم قاطی متنام میگشم توی 80٪نوشته شده بود خسته ام !توی این رودخونه که نه قصد راه اومدن داره نه کسی بهم اموزش شنا میده چیکار میکنم؟!!!!
شاید باید بازم صبر میکردم ولی مهم نیست!
شما تا حالا شده تو موقعیتی باشید که ندونید دقیقا اینجا چیکار میکنید ولی حستون بهتون بگه الان باید اینجا باشید؟!!!!بعد تحمل میکنید در همیچین وقتی یا بیخیال دل و حستون میشید و میپیچونید موقعیت را؟
 




نظرات() 


Can you get an operation to make you taller?
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:48 ب.ظ
Hey very nice blog!
Why do they call it the Achilles heel?
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:50 ب.ظ
Hello there! This post couldn't be written any better! Reading through this post reminds me
of my previous roommate! He continually kept talking about
this. I am going to forward this article to him.
Fairly certain he's going to have a very good read.
I appreciate you for sharing!
Foot Complaints
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:36 ب.ظ
Yes! Finally something about Foot Complaints.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:50 ب.ظ
Whats up this is kinda of off topic but I was wanting to know if blogs use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.

I'm starting a blog soon but have no coding skills so I
wanted to get advice from someone with experience. Any help would be enormously appreciated!
بهاره
چهارشنبه 14 دی 1390 12:08 ق.ظ
سلام .ببخشید. من دسترسی به ینترنت نداشتم جوابتون رو بدم.اونی که گفتم شاید شعار باشه حرفی بود که به طنز گفتم!حالا بماند گه منطور نرسید!
من خرفایی که زدم رو با تمام وجود قبول دارم.راستش دلیلی ندیدم که بخوام برای شما اثبات کنم چون بدون هیچ فکری رد کردی .هرچی هم میگفتم فایده نداشت!
گاهی سکوت بهترین جوابه!من قبلا زیاد اهل بحث بودم و کمتر اهل فکر!اما جواب نداد!رویه ام رو عوض کردم
به شما هم همینو پیشنهاد میکنم!
امیدوارم بخونی!
student
چهارشنبه 7 دی 1390 10:02 ب.ظ
سلام
سایت خیلی قشنگ و خوبی داری من همیشه دکترا رو دوست داشتم و دارم به خصوص اونایی که دارن پزشکی می خونن
ای کاش پزشکی هم تو امریکا یکه تاز بود
تو ایران خوب بها می دن به پزشک
امید وارم خوش باشی
کاری کنید که ایران تو پزشکی حرف اول و بزنه
Student at the Harvard School of Nuclear Physics
جمعه 2 دی 1390 11:20 ب.ظ
خودت ببین جز کدوم دسته ای؟
پاسخ خودم : از نظر خودم؟
هیچ کدووم:D
البته منظورت را از خط اول نفهمیدم!اونا که باید جلدشون گرفت و اونا که باید تو جیب گذاشت ولی تو اون 3 دسته اخر نیستم از نظر خودم
جمعه 2 دی 1390 05:28 ب.ظ
بعضی از آدما را باید جلد گرفت،بعضیاشون را هم میشه توی جیب گذاشت!
از روی بعضی آدما باید مشق نوشت و از روی بعضیاشون،جریمه.
بعضی از آدما را باید نخوانـــــــــــــــد و دور انـــــــــــداخت.
پاسخ خودم : like
من جز کدووم ام؟
دوشنبه 28 آذر 1390 09:25 ب.ظ
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند:

«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....



آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند.

سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!
پاسخ خودم : تکراری بود ولی یادمه خیلی باهاش حال کردم
دم استاده گرم
کاش منم این مدلی بود اخلاقم:D
یکشنبه 27 آذر 1390 11:32 ب.ظ
اولا من جواب بهاره رو دادم!
ثانیا امام حسین که سر اعتقاداتش کوتاه نیومد باید زیر سوال باشه از نظر شما!!
پاسخ خودم : اولا منم از بهاره دفاع کردم
ثانیا امام حسین تائید خدا را داشت کدامیک از ما الان تائیده داره؟!!!
به نظر من همیشه ما باید 1٪ احتمال اشتباه بدیم
یکشنبه 27 آذر 1390 05:48 ب.ظ
شما دخترها هم توعالم رویا به سر می بریدا.یا به قول سجاد روابرها هستید.من که نمی فهمم شما دارید چی می گید!!!!.
اصلا تویه عالم دیگه ای هستید!!!!.ماکه نفهمیدیم
پاسخ خودم : همین دنیاست!
رو ابر ها هم هستم هم نیستم
این رودخونه خب تشبیه!از اون چیزا که خیلی تو زندگی شما غیر دخترها هم هست
یکشنبه 27 آذر 1390 10:52 ق.ظ
چون اگه شعار نبود خودتون نمیگفتبن شایدم شعار باشه!
اگه چیزی تو وجود آدم اعتقاد بشه حداقل خودش از اون کوتاه نمیاد!
این اصل تو همه شئون زندگی ماها! وجود داره!
پاسخ خودم : ادم عاقل حتی برای عمیق ترین اعتقاداتش یه درصد خطا قائل میشه وگرنه میشه عین همونا که وقتی اسلام اومد سر دین باباهاشون موندن و مسلمون نشدن!
بهاره
شنبه 26 آذر 1390 10:15 ب.ظ
از رکی نطر پایینی خوشم اومد فریبا!
بهاره توکلی .دوست و همگروهی فریبام!
ولی کاش شما هم با جرات اسمتو مینوشتی و حرفتو میزدی!!!
هیچ وقت از شعار دادن خوشم نمیومده و نخواهد آمد!!!!
نمیدونم چرا تازگی هرچی میگم یکی هست که بگه شعاره!
نمیدونم شاید واقعا شعار میدم!

شاید....
پاسخ خودم : :D
چون حرفایی که میزنی جنبه واقعیتش کمه،اسطوره ایه،نه اینکه حرفا بد باشه یا خیلی دوردست شاید ما ادمها خیلی کوچیکتر و درگیر زندگی شدیم که اینا صرفا شدن شعار
حرفات مثل حرف کتابهاست
ولی بسته به ایمان ادم به همین حرفیا اسطوره ای میتونه شعارم نباشه
مثلا من اعتقاد دارم به عرفان اونم از نوع انا الحقش حالا رد نظر خیلی ها شعار!در نظر من نیست
تو هم به حرفی که اعتقاد و ایمان داری شک نکن حتی اگه بگن شعاره هر چند میدونم این مدلی هستی و درستشم همینه
ما حق داریم نظرمون را ازادانه بگیم و بقیه هم حق دارن در مورد حرف ما ازادانه نظر بدن
البته به نظر من
مرضیه
شنبه 26 آذر 1390 04:49 ب.ظ
یعنی یه همچین شرایطی برام پیش نیومده اگه مشکلی بوده من توش نقشی نداشتم و حتی اختیار شنا کردن هم نداشتم یه جورایی مجبور بودم خودمو بسپرم به دست امواج و توکل کنم به خود خدا
تا حالا بد نبوده خدارو شکر
پاسخ خودم : خب خدا را شکر
بازم مدل تو بهتره
چون میدوین کاری از دستت بر نمیاد
من میخوام بیام بیرون نمیدونم درسته یا نه میخوام وایسم میبینم خیلی بده
برا ما هم دعا کن پ شما
م ن
شنبه 26 آذر 1390 02:15 ب.ظ
عکس پرشین بلاگ این وسط چیه؟
پاسخ خودم : نمیدونم والا!
عکس یه پرنده بود!!!تبدیل شده به پرشین بلاگ!پناه بر خدا!
مهربان
شنبه 26 آذر 1390 11:32 ق.ظ
و هر آن چه سال ها با خود داشتم تماما هذیانی بود راست تر از حقیقت! گریختنی از آنچه در آن اسیر مانده بودم .شوریدگی در منتهای فسردگی دوسویی در وحدت جان ! که این من همه جا و همه سو بنده تناقض بوده و بس! و گم شده ام میان تناقض و نیافتم و نیافتم و نیافتم هیچ جز هیچ!



پاسخ خودم : وه که چه پیچیده نوشتندی و ما هیچ نفهمیدندی و بسیار گیج شدندی ولی حسمان بهمان گفت که جالب بودندی
شنبه 26 آذر 1390 11:12 ق.ظ
این بهاره کیه؟؟ چه خوب شعار میده!!
پاسخ خودم : شعار نیست
خب حتما بهش اعتقاد داره
منم به بعضی از این مدل حرفا اعتقاد دارم
اره همون که خودت خصوصی پرسیدی
بهاره
جمعه 25 آذر 1390 10:14 ب.ظ
آره شده!ولی هیچ کدوم از این دو تا کار رو نتونستم بکنم!دل چیزی نیس که بشه پیچوندش یا بیخیالش شد!
بگرد دنبال کسی که شنا یادت بده بعد داوطلبانه بیر توی این رودخونه مواج!چون دیگه توش نیستی روش سواری!
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

پاسخ خودم : سخته بهاره به این راحتی نیستاااااااااااا
مرضیه
جمعه 25 آذر 1390 05:57 ب.ظ
اولا نه
دوما سرحالی امروزتو که می بینم یادم به دپسردگیهای قبلت میفته و شاکی بودنت از زمین وآسمون خدارو شکر که سرحالی خوشحال میشم وقتی این جوری میبینمت
پاسخ خودم : یعنی تحمل نیمیکردی؟!
خب منم چون تو اینجوری خوشحال میشی اینجوریم دیگه:D
خداییش سرحالی بهتره
وقتی سر حالم یادم به دبیرستان میافته
arman
جمعه 25 آذر 1390 05:48 ب.ظ
خانم طاهر لطفا بیشتر رو وب اصلی نظارت کنید.دیدین که چه مزخرفاتیو نوشته بودن؟تشکر از نظارتتون
پاسخ خودم : دکتر 88؟!!!
من چیزی ندیدم،کدووم پست؟
جمعه 25 آذر 1390 02:04 ب.ظ
مینا جون خیلی با حال بود طاق باز بخوابی رو اب بدن هیچ انرژی كه مصرف كنی خود اب میبرتت جلو
پاسخ خودم : حرفش خیلی جالب بود ولی گاهی باید تلاش کرد
من
جمعه 25 آذر 1390 10:59 ق.ظ
این جملت درد دل منه:"اینبار یا خدا باید دوباره بندازتم تو رودخونه یا خوده رودخونه موج برداره من را ببره،دیگه حاضر نیستم الکی تو ابی غوطه ور باشم که نه دلیلش را میدونم نه چیزی"
منم خیلی وقتا تو این موقعیتا گیر افتادم ولی دارم سعی میکنم که حداقل از این به بعد اونایشونو که میتونم، از تو زندگیم کم کنم.دیگه آسوده باشم،رهای رها،با پرهایی نچیده با زخم هایی بهبود یافته با صدایی رسا با طنین زندگی تو رگهام با همه داشته هام نه نداشته هام
خیلی دلم میخواد فریاد بزنم تا احساس سبکی کنم
پاسخ خودم : چه دل پری داری
بیا با هم بریم نوک کوه صفه و تا جایی که قدرت داریم فریاد بکشیم تا سبک شیم
پایه ای؟:D
حرفات را با تمام وجود درکیدم
جمعه 25 آذر 1390 10:49 ق.ظ
تجربه نشون داده هر وقت از رو دل و حس آدم بره جلو و بخواد به حرف اونا گوش بده بدترین نتیجه را میگیره ، باید عقلی واقعیت و وضعیتو سنجید. وقتی صبح از خواب بیدار میشی و فرداش امتحان داری شاید حست بگه بازم بخواب اما عقلت میگه پاشو درس داری. اونوقت بهترین نتیجه را از کی میگیری؟
بعضی وقتا دوستی حس ها نسبت به صاحب حس ، دوستی خاله خرسه است میخواد خوش باشند اما بعد نتیجه اش چند برابر ناراحتیه.
پاسخ خودم : قبول ندارم
عقلم میگفت باید با یکی بدجور مبارزه کنم ولی بعد به خاطر حس و دلم که میگفت ارووم باش ارامشت بیشتر درست میکنه قضیه را تا عصبانیتت همه چی درست شد
این قضیه مال 1 سال پیشه ولی درست بود
من خیلی نفع حس و دلم را بردم
با عقل محض مخالفم،خیلی وقتا اصلا شعور عقل به اونجایی که باید نمیرسه
عوضش دل خیلی وقتها گمراه کنندست
50-50 را قبول دارم ولی اگه تقابل عقل و دل باشه میرم سراغ مشورت
حرفتون 100٪ نه ولی در کل درسته
مینا
جمعه 25 آذر 1390 01:23 ق.ظ
راستی یادم رفت بگم:
من شاید همون کار تو رو بکنم.کلی وقت دست و پا می زنم و بعد که خسته می شم میام بیرون.اما تجربه بهم نشون داده زیاد طاقت بیرون بودن از آب را ندارم و بعد از چند وقت خودم دوباره می پرم تو آب.قشنگه!یک فرآیند تناوبیه!:)
پاسخ خودم : من به مقصد ابم اطمینان ندارم
اب را دوست داشتم ولی از مقصدش میترسیدم هنوزم میترسم
خدایا کمکم کن
مینا
جمعه 25 آذر 1390 01:13 ق.ظ
سلام خانم!اخوبی؟مشتاق دیدار!
گاهی وقتا هیچ نیازی به یاد گرفتن شنا نیست.کافیه طاقباز روی آب بخوابی و خودتو به آب بسپاری.بعد آب خودش تو را به اون جایی که باید بری می بره.
بعضی وقتا اون قدر هول میشیم و آن قدر دست و پای الکی می زنیم که یا آخرش غرق میشیم یا خسته میشیم و و از آب میایم بیرون.
پاسخ خودم : سلااااااااااااااااااااااااام،یار قدیمی،چطوری شما؟
بستگی به رودخونه و ابش داره،بستگی داره که چقدر به مقصد این اب اطمینان داشته باشی
گاهی ایمان داری امتحان این اب اینه که دووم بیاری برای موندن در اب ولی گاهی نه،امتحانه تا خدا ببینه میتونی از این اب خودت را بکشی بیرون یا نه
گاهی نقش عبدالله ابن حر جوفی را داری،باید به اب اطمینان کنی و دووم بیاری تا یار حسین شی و تقلا برای بیرون اومدن از اب عین شکسته مثل عبدالله
گاهی هم بر عکس تو نقش حر ابن یزید ریاحی را داری،باید تقلا کنی تا از رودخونه سپاه یزید به ساحل حسین برسی و رستگار شی
حرفت قشنگه ولی خیلی بستگی به رودخونه داره اینکه ته رودخونه قراره به کجا برسه اینکه پاس کردن این امتحان به تقلا وابسته است یا به صبر
سجاد
پنجشنبه 24 آذر 1390 10:20 ب.ظ
یه 5 خط متنت را خوندم فهمیدم هنوز رو ابرایی
خوش بگذره.
راستی................
..........
یادم رفت بعدا می گم.
پاسخ خودم : اره اساسی رو ابرهام
جا شما خالی
چرا پ؟
هر موقع یادت اومد بگو پس
سجاد
پنجشنبه 24 آذر 1390 10:18 ب.ظ
درود
عجب دوباره من اول نظر دادم
پاسخ خودم : دروود مضاعف
:D
پ نه پ میخوای کی اول نظر بده؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox