تبلیغات
بگید بباره باروون - تف به این زندگی (قسمت آخر:D)
 
حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست...سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست

تف به این زندگی (قسمت آخر:D)

نوشته شده توسط :خودم
شنبه 15 مرداد 1390-04:03 ق.ظ

کاش حمید بود

-کاش کی بود؟؟؟؟؟؟حمید؟؟؟!!!!احمق شدی باز؟لیلی دوباره؟خاک تو سر بی ظرفیتت!تا تقی به توقی میخوره،کاش حمید بود ،کاش حمید بود!خوبه موقع بودنشم ،،چیزی برات نبود غیر دردسر...آخه تو چه خیری از اون یابو دیدی که هنوز اسمش را میاری

-- هیچی ولی ...

--ولی چی؟؟

--بیخیال

--آخه اصلا در حدی هست که بخوای بهش فکر کنی؟الانم که اقا با اکیپشون رفتن شمال

--جدی؟ مینا هم هست؟

--اره

-- کثافت ،عوضی،خدایا....

--خاک تو سرت برا حمید گریه میکنی؟؟؟؟لیلی خیلی خری به خدا

 اصلا ول کن حمید را ،خیلی خوشم میاد ازش !!!اییییییش،پسر سره خود معطل عوضی!بهش سلام کنی فکر میکنه عاشقش شدی دفعه بدی خودش را برات میگره!یکی نیست بگه اخه بدبخت!!!تو که... البت این مشکل حمید تنها نیست ها!مشکل نصف پسر های این جامعه است!همش هم زیر سر دختر هایی شبیه میناست!خاک تو سرشون، عوضی های بی همه چیز،وگرنه پسر جماعت بر اساس دختر روبه روش رفتار میکنه

بیخیال این حرفا...پاشو زنگ بزن خونه نگرانت نشن

-- نمیخواد،حالش را ندارم

-- پاشو لیلی ،گناه داره مامانت،ساعت 9:30 شبه!باروونم که میاد

-- خودش نگران شه زنگ میزنه خونتون

--دِ نکن،بچه،اینقدر قد و یه دنده نباش!همین کارا را میکنی با هم ابتون تو یه جوب نمیره ها!

میدونی مشکل چیه؟مشکل اینه که تو از یه پنجره به قضیه نگاه میکنی ،اونا از یه پنجره خیلی متفاوت تر،هیچ کدووم هم حاضر نیست بشنوه طرف مقابل چی میبینه از پنجره اش!فقط میخواین بگین حرف من درسته!

همتون هم مقصرید!مقصرید که نمیشینید عین بچه ادم دور هم حرف بزنید و مشکلاتتون را بگید و بر طرف کنید،فقط فرار میکنید...

--هه!!دلت خوشه!به 5 مین نکشیده مامانم داد و هوارش میره بالا که تو از اول ال بودی،از اول بل بودی!!تو فلان،تو بهمان!!!بازم به من میشه هر از چند گاهی اشتباهم را قبول کنم ولی خانم ابدا و اصلا!!!!کسر شان ماماناست اگه اعتراف کنن ،یه جاهایی هم حق با اون بچه بدبختی بوده که اینا به دنیا اوردنش

--این مدلی هام نیست که میگی،ولی در کل قبول دارم خانواده ها ساپرت نمیکنن جووناشون را!یه ذره به بچه ها دقت کنیم میفهمیم که اگه کسی از طرف خانواده ساپرت کامل روحی باشه وقتش را با رفیق جماعت نمیگذرونه!ما جوونا همه مون یه خلایی داریم!دقیقش را نیمدونم چیه!شاید معنویت!شاید محبت!محبتی که اگه از طرف خانواده تامین نشه ادم به بیرون چنگ میزنه و اول بدبختیاست!!شایدم نمیدونم!!حمید را یادته؟اولا براش خیلی چیزا مهم بود..حالا چی؟؟واقعا چی؟ببین به کجا رسیده کارش!!!واقعا فکر میکنی اون حمیدی که میشناسی بره شمال با اون اکیپ لذت میبره؟؟؟عمرا!حمید داره فرار میکنه!از خیلی چیزها!برا ترس از تشنه مردن داره اب نمک سر میکشه!نمیدونه این مدلی سیراب نمیشه!

-- بره گم شه!تو را خدا حرفش را نزن،اشکام میریزه ها

-- دوستش داری..خاک تو سرت

-- ندارم

--داری

--میگم ندارم

--دِ اگه نداشتی ازش فرارم نمیکردی،نسبت بهش عکس العمل هم نشون نمیدادی،عین بقیه بود برات،عین بقیه است الان؟حمید و پیام مثل هم اند در نظرت؟واقعا همون طور که با پیام رفتار میکنی با حمیدم رفتار میکنی؟

هفته پیش اگه به جا حمید،پیام تو تریا بود نمیرفتی تو؟؟؟؟خودت را گول نزن،واکنش چه مثبت باشه چه منفی واکنشه!یعنی طرف برات با بقیه فرق داره!حالا تو بگو نه!من باید بگم اره که میگم اره

--میشه این بحث را بیخیال شیم

-- اره!بریم سر اصل مطلب،لیلی جونم!عزیز دلم ،جان هر کی دوست داری پا وایسا یه جلسه بذار با خانواده ات حرف بزن!به خدا بده میای به من میگی،،،،چرا نباید مامانت از درد دلت هات خبر داشته باشه،از مشکلاتت از حمید!از این همه داستانی که توی این 1 سال اخیر داشتی؟لیلی مگه یه روز دو روزه؟؟واقعا من که دوست 4 سالت هستم از مامانت بیشتر برات دلسوزی میکنم؟نمیگم مامان بابا ادم خیلی ادم را درک میکنن،ولی میگم در قریب به 98%موارد مامان بابا از هر کسی برای ادم دلسوز ترند

لیلی یادته اونبار که تصادف کرده بودی چیکار میکردن؟برا جلو چشم مردم بود؟اصلا اون موقع مردمی بود که بخوان جلوش فیلم بازی کنن؟

توی تمام شب هایی که تب کردی و مامانت تا صبح بالا سرت بوده؟توی تمام طول سال کنکورت که وقت و بی وقت بابات میومد میرسوندت،تمام اون وقت هایی که مامانت برات غذا جدا درست میکرد که معده ی مریضت درگیر غذای اماده نباشه،توی تمام پروژه هات که لعیا تایپشون کرد تا تو به امتحانات برسی

لیلی نامردی نکن،موقع عصبانیت هم حرفی نزن که بعد پشیمون شی

اصلی ترین وقتی که ادم ها باید سکوت کنند و حواسشون باشه درد و دل نکنند،وقتیه که عصبانی و ناراحت اند و این ناراحتی در مرحله ی حاده!خودش مزمن شه کنترل میشه

تو این وقت ها ادم ها زود راز های زندگیشون را میگن،چیزهایی که دیگران میتونن یه روز ازش سو استفاده کنن

نه میدونم خاطراتت از بچگیت چیه نه میخوام بدونم،ولی لیلی همیشه این احتمال را بده که یه روزی منم بهت پشت کنم،تو نباید چیزی دستم بدی که باهاش راحت مچاله ات کنم،نمونه اش تو کلاس کم ندیدیم!کم دیدیم؟

پاشو زنگ بزن خونه،بگو شب اینجا میمونی،اگه هم بابات خواست بیاد دنبالت قر و اطوار نیا،بذار بیاد

برو فکر کن،منصفانه به قاضی برو نه یه طرفه

هنره اینه که حتی وقتی خودت تنهایی و خودتم یه ور قضیه قضاوت هستی،حرف حق بزنی

نه هر موقع نفع و سودی نداری یا مجبوری راستش را بگی

بهترین زمان برای خودشناسی زمانی هست که توی تنهایی خودت میخوای در مورد رابطه خودت با دیگران قضاوت کنی

بیا اینم گوشی،یه زنگ بزن،به مامان باباتم نه،به لعیا،بگو ازشون اجازه بگیره امشب بمونی

هوی!لیلی با توام

--به لعیا زنگ میرنما!

-- باشه،اینا که خودم گفتم

--الو،سلام

--سلام،کجا رفتی دیوونه؟ اخه این دیگه چه مدلشه؟تو باروون،اون مدلی؟کجایی حالا؟خونه سارا اینایی؟

--اره،من امشب اینجا میمونم

سارا از اینور داشت روی برگه مینوشت،بگو از مامانت اجازه بگیره

ادامه داد:به مامان بگو ببین چی میگه

--وایسا،مامان،لیلیه،اره خونه ساراست،میگه شب میتونم بمونم؟دلش میخواد وایسه،اهان،باشه،بااااااااااااااشه

مامان میگه قرصات را باید بخوری

--یه شب به جایی نمیخوره

-- چرت نگو لیلی،خودت یادته اونبار که قرصات را نخورده بودی چی بهت گذشت ،این مدلی به صبح نکشیده با اون معده ی در به داغونت کارت به بیمارستان میکشه

-- باشه،میاین دنبالم یا بیام؟

-- این موقع شب خودت میخوای بیای؟ساعت 10ه دختر،بابا فکر نکنم اجازه بده الان خودم بیام،خودش میاد احتمالا،لیلی تو را خدا باهاش بحث نکن،مامان بعدش که رفتی خیلی گریه کرد، هی میگفت من اینهمه سر این صدمه خوردم،اینقدر اذیت شدم حالا بهم میگه تو برا مردم به من اهمیت میدادی!حالا میگه من برات مهم نیستم!میگه خدا من را ازت بگیره تا راحت شم از دستتون

اینقدر گریه کرد که خدا میدونه،لیلی اخه تو که میدونی وقتی بچه بودی چی کشیدن سرت اخه چرا ...

--ول کن این حرفا را هر کی میخواد بیاد دنبالم بگو بیاد پشت تلفن وقت این حرفا نیست حضوری حرف میزنیم

کاری نداری؟

--نه ،فقط سفارش نکنم ها،بحث نکنی تو راه ها،قلب بابا بگیره بیچاره میشیم ها

--باشه،طبق معمول خفه خون میگیرم،غصه نخور،خدافظ

 

--چرا این مدلی حرف میزنی؟اصلا گذاشتی لعیا هم خدافظی کنه؟لیلی به خدا زشته!این چه طرز برخورده؟عصبانی هستی که به جهنم که عصبانی هستی؟لعیا با تو بد حرف نزد که بخوای این مدلی برخورد کنی!خوبه زدی رو بلندگو وگرنه خیال میکردم چی بهت گفتن که این مدلی کردی!این همون لعیایی که میگی همیشه پشت اوناست؟!

--پشت اونا نبود؟ندیدی هی گفت هیچی نگو؟ندیدی کل حق را داد به اونا

--لیلی هیچی نگو،فقط ها،برو  فکر کن،فکر!برو بشین ،خدا را در نظر بگیر و فکر کن،نه دیگه!!گفتم هیچی نگو!!من توضیح نمیخوام،خودت و خدا و همه ی قضایا،فکر کن و بعد قضاوت کن

از من میشنوی پا وایسا یه بار با همه خانواده ات حرف بزن و حرفها همه را هم بشنو،مشکلتون را حل نکنید تا ابد سر جاش میمونه،لیلی به خدا دوستت دارم وگرنه هیچی نمیگفتم و حتی ازت طرفداری میکردم تا" فی طغیانهم یعمهون "بمونی،گاهی لازمه یکی ادم را به فکر بندازه،ازم ناراحت نشو

--ناراحت نشدم!شایدم حق با توئه!زنگ میزنن،انگار بابامه،باشه،فکر میکنم ،ممنون،شبت به خیر!

2 روز بعد

--سلام چطوری؟چه خبر؟

--سلام،شهر در امن و امان،جلسه ها را گرفتیم!تصور کن!اون شب وقتی سوار ماشین شدم،جز سلام هیچی بینمون رد و بدل نشد خونه هم که رفتم مامانم یه دستمال بسته بود به سرش و قرص های ضد میگرن بالای سرش بود،فهمیدم با مسکن خوابش برده،اون شب لعیا خیلی باهام حرف زد،دوباره از دوران بچگیم گفت،از اینکه اون موقع ها بابام شغلش یه جوری بوده که صبح تا شب خونه نبوده و کل بار زندگی رو دوش مامانم بوده،اینکه چقدر وضعمون بد بوده و تازه خوب شده و به خاطر همین روش حساس اند،هی گفت و گفت و گفت

وقتی بهش گفتم که تو پیشنهاد دادی یه جلسه بگیریم هر کسی حرفاشا بزنه تا مشکل حل شه استقبال کرد

فردا شبش نشستیم دور هم و حرف زدیم،اولش مامانم قر اومدم که من نه حرفی دارم نه میخوام چیزی بشنوم ولی لعیا پا وایساد که باید حرف بزنیم ،تا کی فرار و از این حرفا

خلاصه ما هم کلی حرف زدیم،عقده ها کل این چند سال زندگی را وا کردم،دو سه بار مامانم گریه کرد و از این حرف احساسی ها زد که تو از گوشت و خون و پوست منی،تو نباید با من این مدلی باشی و از این حرفا!منم اصلا احساساتی نشدم!همچین سفت خودم را گرفتم بیا و ببین!تهش مامانم هم از تو خط احساسات بازی و اینا اومد بیرون و منطقی حرف زدیم!باورم نمیشد بابام اینقدر منطقی باشه!اصلا فکر نمیکردم حرف گوش بده!باورت میشه برای اولین بار بود این مدلی مشکلاتم را بهشون گفتم!اونام دلیلهای خودشون را اوردن،بعضی جاهاش را بهشون حق دادم،اونا هم همین طور!لعیا خیلی فرق کرده با قبلش ،قبلنا فقط پشت اونا را میگرفت،الان پشت اونا را نمیگیره،نمیذاره من بد حرف بزنم یا بی احترامی کنم و جلوم وایمیسه ولی هی میگفت پا من را وسط نیارید!به من ربطی نداره و از هیچ کس طرفداری نکرد،حتی چند بار حق را به من داد!

میدونی سارا!تو راست گفتی،مشکل من خیلی جاهاشم خودم بودم!وقتی توی خلوت خودم قرار بود قضاوت کنم

تهش قرار شد هر کدووممون یه خصوصیاتی مون را اصلاح کنیم،اگه هم ناراحت میشیم همون موقع بگیم که عقده نشه!سارا!به نظرت قضیه حمید را به مامانم بگم؟

--حالا نه!زوده،تو یه عمر از خانواده ات فراری بودی و چیزی را بهشون نمیگفتی ، چرا با لعیا حرف نمیزدی ؟پشت تلفن که رابطه اش خوب بود

- لعیا ها،فقط خواهر بزرگمه!کاری به کار من نداره،رفیقم نیست!صبح تا شب سرش به درسهاش و دوستاش و پروژه هاشه!

--ولی لعیا بهتره برای شروع!نمیدونم!شاید چون سنش به تو نزدیکتره!به هر حال حالا وقت گفتن قضیه یابو علفی عزیز نیست!بذار عرقت بخشکه بعد!الان به مامانت بگی،فکر میکنه چقدر چیزهای نگفته داری!فعلا که یابو سرش به یه اخور دیگه بنده!بیخیال اون!از این به بعد همه چیز را بگو،زشته به خدا توی کانتکت گوشیت پسرها یونی را با اسم دختر سیو کردی!من نمیدونم چرا بعضی از شماها این مدلی هستین؟اخه مگه خانواده هاتون نمیدونن چی تحویل جامعه دادن؟مگه شک دارن بهت؟

--نمیدونم!اصلا امتحان نکردم!ترسیدم بگم بعضی هاشون شمارم را دارن بگن چرا!

--خب از همین جا شروع کن،یه ذره از دانشگاه بگو براشون،بذار ارووم ارووم با محیط اشنا بشن،براشون بعضی چیزها جا بیفته بعد برو سر بقیه حرفا ،

بذار توی زندگیت وارد شن،اونوقت میبنی چقدر حمایتشون برات لذت بخشه!اینقدر مشکل بوده که اگه مامانم نبود توش گیر می افتادم ولی نذاشت!مشورت چیز ارزشمندیه!به شرط اینکه مشاورت خوب باشه و دوست واقعی!زندگی در چه حاله؟هنوزم تف به این زندگی؟!

-- زندگی امروز نه!ولی زندگی دیروز اره!البته فعلا!تا ببینم چی میشه!کاش همه روز ها مثل امروز بود ،اینقدر سبکم که خدا میدونه!دلم میخواد پرواز کنم!یعنی میشه همین طور خوب بمونه؟!





نظرات() 


shoe lifts
پنجشنبه 5 بهمن 1396 01:29 ق.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog
and wanted to mention that I've really enjoyed browsing your weblog posts.
After all I will be subscribing in your feed and I'm hoping you
write once more very soon!
foot pain
شنبه 25 شهریور 1396 11:51 ق.ظ
Normally I don't learn article on blogs, but I
wish to say that this write-up very forced me to check out
and do it! Your writing taste has been amazed me.
Thanks, very great post.
How do you get Achilles tendonitis?
شنبه 18 شهریور 1396 07:09 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my website so i came to “return the favor”.I'm attempting to find things to enhance my
web site!I suppose its ok to use some of your ideas!!
feet issues
شنبه 18 شهریور 1396 04:09 ق.ظ
Hi to all, how is all, I think every one is getting more from this site, and your views
are nice for new viewers.
manicure
جمعه 1 اردیبهشت 1396 06:59 ب.ظ
I visit day-to-day a few web pages and websites to read articles or reviews,
however this website provides feature based
content.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 09:38 ق.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme.
Did you create this website yourself or did you
hire someone to do it for you? Plz reply as I'm looking to design my own blog and
would like to know where u got this from. kudos
manicure
پنجشنبه 24 فروردین 1396 01:37 ق.ظ
It's great that you are getting thoughts from this article as well as
from our discussion made here.
مرضیه
سه شنبه 1 شهریور 1390 06:26 ب.ظ
زندگی به سادگی یه داستان نیست
پاسخ خودم : میدونم
خیلی پیچیده تره
ولی من قدرت بیان بیشتر را ندارم
arman
جمعه 28 مرداد 1390 03:00 ب.ظ
این اخریه خیلی مهم بود!به من و اون چه؟ادامه بدین!
پاسخ خودم : من به حرف همه و انتقاداتشون گوش میدم،اهمیت هم میدم،روش فکر میکنم و اگه لازم ببینم در رفتارم تغییر میدم وگرنه نظرات پست هام باز نبود!
و الان واقعا از چیزی که هستم راضی ام
واقعیتشم بگم نظر دو تا قبلی را بعضی چیزهاش را قبول کردم و تصمیم دارم مد نظر بگیرم
مرسی
armz
سه شنبه 25 مرداد 1390 12:05 ق.ظ
من نمیدونم شما چه طوری فکر میکنی...جدی اصلا تا حالا 1بارم نشده ماست مالی و پیچوندن و مغلطه گری نکنید...باشه اما جواب جوابتون:
ببینید از این تکه های کامنتتون چی میشه فهمید{سرنوشت عشق ها دانشگاهی /دوست خیلی راحت به ادم خیانت میکنه/ استفاده از اینترنت /پر رو بودن مردم جامعه!و خود خواهی و خودبینیشون/خودشون متوجه مسخره بودن ..} مثل فیلمای سینمای ایرانهindirect s...به اینا میگن این اصطلاح یه بابایی هست.منتقد سینماست.حتی بقیه موضوعات هم از این بلند میشه.مثلا شما وجدانتون درد گرقته که مثلا فلان بهمان از امر خدا مونده روزمین؟خداییش!نچچ.حالا گیرم که باشه اما حرفا خودتونن این کپی ها.نه؟حالا انکار شروع میشه...نه اقا!شما داری شئونات اسلامی رو...شما احترام سرت نمیشه...بابا من از اینا خیلی شنیدم..ولی خداییش هیچ وقت تو بحث موفق نیستین!خب چی میگین؟
پاسخ خودم : واقعیتش چیزی نفهمیدم از حرفاتون،جملات نیمه کاره تموم شده بود!فقط فهمیدم نظر + نبود
شاید موفق نباشم!شاید داستانام بد باشه!من از چیزی که هست راضی ام!این برای من کافیه
arms
پنجشنبه 20 مرداد 1390 02:34 ق.ظ
سلام.از بیکاری اومدیم یه سری زدیم..
خب عادت پسندیده ایرانی جماعت نقد(خرده گیری) هست . ما برای این مهم میپردازیم به داستان:
من کامل نخوندم اما outlineداستانتون جالب نیست.تهش دعوای پدر مادر با بچشونه و میره خونه دوستش.بعد در مورد عشق خیالیش باش حرف میزنه.
خب جملات نا مناسبی هم نوشته شده.نصف پسرا جامعه فلانند.من حداقلش واسه 50% پسرا ورودیمئن تره هم خورد نمیکنم.اما دلیل نمیشه بگم اله و بله.به خصوص اصفهانیاشون.دخترارو م که نگم بهتره.
مسیرت کلامتون همش تو همین خلاصه میشه:فرد دچار سردرگمی میشه.میره پیش دوستی اشنایی.2تا ناسزا به دانشگاه و پسراش بعدشم فک کیکنن اگه فلانی باهام بود الان استرس نداشتمو اینا.
خب قبلا هم گفته بودم داستانها و کلا نوشته هاتون مثل کامنتاتون کاملا انعکاسی از شخصیت خودتونه.
لعیا هم اسم ضایعیه!من که خوشم نمیاد....
دید شما نسبت به پسرا واقعا جای تحسین داره البته بماند تو ظاهر چی وانمود میکنید و تو باطن چی هستید!!!اوه تند رفتم؟
کلا شماها و این ورودی همینه....
پاسخ خودم : سلام
گرچه علاقه ندارم جواب کامنت هاتون را بدم ولی وقتی وب خودمه جواب میدم
من فقط پسرا را نگفتم حتی مشکل پسر ها را هم تقصیر دخترا دیدم!بله!دقیقا!من واقعا نظرم همینه،پسرا هیچی ندارن وسر خودش معطلند،البته نه همه،اصولا اون کسایی که واقعا خصوصیت جالب توجهی ندارن سر خود معطلند!علتشم دخترایی هست که شخصیت ندارن که الی ماشاالله توی جامعه ما کم نیستن
حالا با کجای نظر من مشکل دارین نمیدونم برام هم مهم نیست چون با چشمام دیدم بهشم اعتقاد دارم
توی ظاهر را اون کسایی که باهام کار کردن میدونن که ظاهرم هم همون باطنمه!میتونید از چند تاشون بپرسید!
همه خوبند مگر اینکه خلافش ثابت شه ولی وقتی خلافش ثابت شه اونام مشمول این قانون و باطن بنده خواهند شد!
در مورد مسیر داستانام!براتون هری پاتر که تعریف نمیکنم!!!!دارم از زندگی دوستام و اطرافیانم مینویسم!از کسایی شبیه خودمون،هدفم هم اینه که راحت بتونیم هم ذات پنداری کنیم و به اهداف پشت پردا داستان!!!!نزدیک شم!

داستان های من یه بار در مورد عشق اینترنتی بود که توش تمام حرفهای مشاوره را میخواستم بنویسم که نوشتم،علتشم دوستاییم بودن که تو دام این مسخره بازیا افتاده بودن
داستان دوم در مورد خدا بود
داستان سوم در مورد سرنوشت عشق ها دانشگاهی بود!
داستان چهارم تاثیر دوست روی اعتقادات
داستان پنجم دوست خیلی راحت به ادم خیانت میکنه
داستان ششم، تفاوت طبقاتی جامعه
داستان بعدی عدم فرهنگ استفاده از اینترنت در ایران!
داستان هشتم پر رو بودن مردم جامعه!و خود خواهی و خودبینیشون
دیگه یادم نمیاد!!!!
اینم در مورد رابطه خانواده با فرزندشون بود
حالا چطوری این وجوه مشترک را توی همه داستانا تونستین پیدا کنید من موندم!اولا همش سر در گمی نداشت دوما همش بد و بیراه به پسرا نداشت! اون مورد اخرم که دیگه این اولین داستانیه که این را داره!!!اونم چون از دوستامشنیدم وبرام جالب بود بیارمش تو داستان تا خودشون متوجه مسخره بودن قضیه بشن
یه آشنا
سه شنبه 18 مرداد 1390 03:43 ق.ظ
سلام
داستان خوبی بود ولی قبلی ها بهتر بودن! هر چند که میدونم ماه رمضون بوده و زیاد حوصله ی کار نیست اون هم یه کاری مثل داستان نویسی در شرایطی که بعضا شاید حال نظر دادن هم نباشه! من چند تا پیشنهاد که به ذهنم میرسه رو بگم بهتون!؟؟؟؟؟؟ (میگم!!)
1-سعی کنید تو نوشته هاتون اوصاف مربوط به زمان و مکان یا مثلا توصیف مربوط به چهره ی شخصیت ها و کاراکترها در حالتی که دارن حرف میزنن یا فکر میکنن یا ... را بیشتر از اینی که الان هست بیارید که نوشته تون اکثرا دیالوگ نویسی نشه تا هم متنتون قشنگ تر بشه هم دستتون برای اینگونه نوشتن مثل دیالوگ نویسی تون قوی شه.
(مثلا با این وضعیتی که از این خانواده در این داستان توصیف کردید یه کم بعیده که در عرض دو روز اکثر مشکلات حل و فصل شه!!!!)
2-سعی کنید از نوشته تون بیرون باشید.یعنی اینکه مسایل رو از دید یه بچه نقل کنید.دیدید وقتی از یه بچه یه چیزی میپرسن چه جوری جواب میده؟ بله صاف و پوست کنده و راست و بدون هر گونه پیش قضاوتی که شنونده رو به یه سمت متمایل کنه!!!!! این جوری این مشکل که توصیه ی اخلاقی داشت و این ها هم حل میشه! و قضاوت رو به عهده ی خواننده گذاشتید نه این که در داستانتون نهفته باشه!
منم هر وقت میام چونم گرم میشه.ببخشید.
التماس دعا.
پاسخ خودم : سلام
اره،قبول دارم،قبلی ها بهتر بودن واقعا
توصیف را راستش را بگم،اصلا حالش را نداشتم
به معنای واقعی میخواستم سر و ته قضیه را هم بیارم،واقعا نمیکشیدم!
اما اینکه در عرض دو روز مشکل حل شد!مخالفم!لیلی در اوج عصبانیت جوری توصیف میکنه که واقعیت نداره،همونطور که سارا چند بار گفت حالا اونی هم که تو میگی نیست و از این جور حرفا!مشکلات لیلی هم مثل خیل خیلی از بچه هاست!و اتفاقا از نظر من اگه ادامه داستان را مینوشتم دوباره به مشکل بر میخوردن ولی کم شدت تر! ولی اینش را قبول ندارم،طبیعی بود
گزینه دو را موافقم ولی سخته
از زبون اول شخص نوشتن خوبه چون ادم میتونه احساسات یه کاراکتر را کامل توصیف کنه و این خیلی به القای حس کمک میکنه، سوم شخص نوشتن به مراتب سخت تره چون خیلی باید حواست جمع باشه جهت ندی برای همین من چون این داستان را از زبون سوم شخص نوشتم همش را توی دیالوگ نویسی خلاصه کردم
دیالوگ هام جهت داشت که از نظرم غیر طبیعی نیست ولی داستان گو اصلا خیلی حرف نزد که بخواد جهت بده
پیشنهادتون کار ادم های حرفیه نه من که تاتی تاتی میکنم توی داستان نویسی،ولی سعیم را میکنم که به کار بگیرم
ممنون از پیشنهادتون
من که دیگه چونم سوخت!
محتاجیم به دعا،به همچنین
M.Nazari
سه شنبه 18 مرداد 1390 01:23 ق.ظ
بازم سلام
داستانو توی 2 قسمت خوندم یکی بعدظهر یکی حالا .
اولش ضعف هاشو از نظر خودم میگم :(باتوجه به اینکه اصلا سررشته ای توی داستان ندارم)
مهترینش این بود که فکر کنم داستان باید یه مقدمه ... یه بستر اصلی ... یک یا چند اوج (فراز و بعدش فرود) و یه سری توضیحات تکمیلی داشته باشه. داستان شما همه شو داشت فقط فراز و فرود مناسب نداشششششت.بعدشم اول فکر کردم چقد شخصیت ها به هم بد و بیراه میگن(بخصوص سارا خیلی بد دهن بود هی میگفت خاک تو سرت!) ولی آخرش فهمیدم نیاز بوده. این از این !
ولی موقعیت سازی خوشگلی داشت بعدشم آدم حسش میکرد یعنی همذات(؟) پنداری میکرد باهاش.
کل پیام داستان هم تو این جمله خلاصه میشد :

"حمید داره فرار میکنه!از خیلی چیزها!برا ترس از تشنه مردن داره اب نمک سر میکشه!نمیدونه این مدلی سیراب نمیشه!" = 20

واقعا چی میشد اگه دو نسل همدیگه رو درک میکردن؟
ما منتظر بعدی هستیما
پاسخ خودم : سلام
قبول دارم
خیلی وقت روی داستان نذاشته بودم!ایراد فنی خیلی خیلییییییییییییییی داشت
ولی اینکه سارا بد دهن هست را قبول ندارم،خیلی دوست داشتم مدل حرف زدنش را
فکر نمکیردم حس همذات پنداری هم بده!اخه بد نوشته بودم ولی خوشحالم که این حس را داده
واقعا قبول دارم
اگه خانواده ها کنار فرزندانشون بودن (از نظر معنوی نه فیزیکی) خیلی از مشکلات حل میشد
زهرا
دوشنبه 17 مرداد 1390 02:39 ب.ظ
خدا رو شکر که به خیر . خوشی تموم شد!
اما یه چیزی رو بگم اینکه واقعا بعضی خونواده ها هستن که حتی خیلی بدتر از این هستن!یعنی خیلی به ظواهر و نظر مردم و ... اهمیت میدن!
کاشکی مشکلات همشون حل بشه!
ممنون که دوباره نوشتی
پاسخ خودم : اره واقعا
خواهش عزیزم
ممنون که خوندی و نظر دادی
TOoba
شنبه 15 مرداد 1390 10:44 ق.ظ
fariiba junm dast be ghalamet hrf nadare
vali vaaaaaaaay cheghdr nasihat dasht tush
mn doos nadaram nasihat
albate ba in donyaye alan nasihatam jozve lozumate tof gftnm vase in donyaye lanati kame
......................................
پاسخ خودم : منم نصیحت دوست ندارم:P
ممنون،قلم خودت حرف ندراه
قسمت اخر حرفتم موافقم
فریبا
شنبه 15 مرداد 1390 05:09 ق.ظ
حاصل سحر های ماه رمضون 90
بچه ها غلط غلوط های تایپیش را به بزرگواری خودتون بخشید!صبح که پاشدم تا الان که 5:10 صبح روز بعدشه نخوابیدم تازه این قسمت حاصل 1 تا 3 نصف شبه!!!زود گذاشتم چون امروز و فردا معلوم نبود برسم تکمیلش کنم گفتم بذار سفره اش جمع شه!
اخـــــــــیش یخته حرف زدم!همچین حال اومدم!
این قسمت بهتر قسمت اول نشد؟!!!!
پاسخ خودم : راستی بقیه دوستان کجا هستند؟؟؟؟:جایند یاران بی ادعا؟؟؟؟؟اون همه دوست بی اسم داشتم کوشون پس؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox