تبلیغات
بگید بباره باروون - تولد خداحافظی
 
حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست...سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست

تولد خداحافظی

نوشته شده توسط :خودم
دوشنبه 2 خرداد 1390-10:56 ب.ظ

بازم سلام

همیشه دوست دارم تا وقتی مرکبم قدرت داره ازش پیاده شم،که کسی بهم نگه اسبت نا نداشت که اومدی پائن!دوست دارم همه ی کارهام بوی اختیاری را که خدا بهم داده را بگیره

تا الان از نظر خودم وبم تو قدرت بود!مرکب ضعیفی نبود که به خاطر خستگی بخوام ازش پیاده شم

ولی مطمئن نیستم اگه ادامه اش بدم،بازم احساس رضایتم پایدار بمونه،حرف زیاده اما برای گفتن...

گاهی ارزش بعضی حرفها به نگفتنشونه و اگه به زبون بیاد ارزشش از دست میره چون اون حرف را باید خیلی حقیر کنی تا توی واژه گنجونده شه و من خوشم نمیاد همچین بلایی را سر حرفام بیارم

بگذریم...

راستی، امروز تولد وبمه،گفتم بذار روز تولدش ببندمش،اولین پستم را 22 خرداد 89 ساعت 22:56 گذاشته بودم،اخریشم دقیقا توی لحظه ی تولدش میذارم

پارسال این موقع شک داشتم که زدن وبم درسته یا نه ولی الان خیلی خوشحالم که زدم

هر کدومتون یه پیشنهاد بهم بدین که برای همیشه به یادگار بمونه برام،حتی اون ناشناس هایی که بعضا دیگه سر نزدن یا سر میزنن نظر نمیدن!مثل دوتا پائینی،+_+،123،مهربان،ساربان،/O\ و حتی شناس ها...(اگه کسی را جا انداختم به بزرگواری خودش ببخشه)دوست دارم توی اخرین پست وبم از هر کدوومتون یه یادگار داشته باشم.خواهشا دریغ نکنید.

منم یه پیشنهاد دارم:به نظرم حتما یه بار قران را بخونید،نه به عنوان کتاب مقدس،بلکه در کنار سایر کتبی که میخونید،به عنوان یه کتاب

یه چیزی،اگه با کسی برخوردی کردم که شایسته نبوده یا حرفی زدم که شایسته نبوده،به بزرگواری خودش ببخشه ،اگه هم نیاز به جبران هست،بگه تا اگه از دستم بر میاد جبران کنم،چه توی وبم،چه حضوری و ...

برای همه تون ارزوی موفقیت و سربلندی میکنم

همیشه برای خودم همینا را از خدا میخوام،اینبار ،توی پست اخر وبم برای همه مون از خدا میخوام:

کمکمون کنه موفق باشیم و تحمل موفقیت دیگرانم داشته باشیم،برای دیگران طناب باشیم نه اینکه از اونها پل بسازیم

کمکمون کنه به سمت نور بریم و حین حرکت،بهم قدرت بده تا بازوهامون را باز کنیم تا بتونیم دیگرانم با خودمون همراه کنیم

خدایا،دستانمان را پر برکت،ذهنممان را پویا و قدمهایمان را استوار بگردان



بدرود





نظرات() 


How can I increase my height after 18?
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:14 ق.ظ
Hurrah, that's what I was looking for, what a stuff! present here at
this webpage, thanks admin of this website.
How can we increase our height?
شنبه 18 شهریور 1396 08:23 ب.ظ
Hi! This post couldn't be written any better!
Reading this post reminds me of my good old room
mate! He always kept chatting about this. I will forward this
post to him. Pretty sure he will have a good read. Thank you for
sharing!
Where are the femur tibia and fibula?
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:47 ق.ظ
Great blog right here! Additionally your website so much up very fast!
What web host are you the use of? Can I get your
associate link for your host? I want my web site loaded up as fast as yours lol
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:59 ب.ظ
I just couldn't leave your website before suggesting that
I really enjoyed the standard information a person supply for your guests?

Is going to be back ceaselessly to inspect new posts
BHW
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:21 ب.ظ
I'm extremely impressed with your writing skills as well as with the layout on your weblog.
Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Anyway keep up the nice quality writing,
it's rare to see a nice blog like this one these days.
مهربان
پنجشنبه 19 خرداد 1390 02:02 ب.ظ
سلام
نه
نمیدونم از کیه...
مهربان
چهارشنبه 18 خرداد 1390 01:42 ب.ظ
سلام به ادمهای کوچه پس کوچه های فراموشی شهرم...

تازه راه رفتن که اموختند خوردند به کوچه ی بن بست شهر و ندارم ندارهایش...ارزوها بغض شد تو گلویشان و شوق پریدن شد ارزویشان...میگفت بزرگ که شدم برای مامان لباس نو میخرم برای ابجی سه چرخه ی قرمز برای بابا دار قالی زیاد زیاد میگرم تا مثل اکبر بیکله او هم رئیس کارگاه شود .یکی دیگر می گفت بزرگ که شدم چرخ خیاطی کاچ ایران میگیرم برای مامان تا مجبور نشود سر دوزی لباس ها را ببر د مغازه ی حسن چشم چرون!!ودیگری...با یک علامت سئوال همیشه سر در گریبان حیران کوچه روی پله ی سیمانی درب منزل چرا خانه ی ما یک اتاق کوچک دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مصطفی رادیدم که مشت زد روی دیوار وقتی مژگان خانوم لباس کهنه ی بیتا دخترش را داد تا مریم خواهر کوچولویش بپوشد ان هم با کلی تعریف و تمجید.نگاه خجل مریم را دیدم که تشکر کرد اما رفت تو ی ایوان و گریست...دیدم پدر را مزد نداده از کارش بیرون کردند و شب را به خاطر محسن که چشم به راه پدر بود برای خریدن دوچرخه خانه نیامدو در سوز زمستان کنار مش کریم ماند...نگاه غمگین مادر محسن را دیدم که با زخم دستانش که از شستن فرش سودا خانوم و همسایه هایش پوسته پوسته و زخم خورده از کنایه شان بود سیب زمینی را پوست میکند تا گریه ی زهرا را ارام کند با چیپس خانگی سالم!!
برای احمد دلم سوخت که برای وام ازدواجش ضامن پیدا نکرده بود به حسنی چه باید میگفت که بعد از 5 سال هنوز در دوران شیرین نامزدی بودند!!و حسنی را دیدم که با گوشه ی چشم اشکش را پاک نمود وقتی پدر ش مادرش را در اشپزخانه کناری کشیدو گفت پول جهیزیه ندارم نمی شود عروسی عقبتر بیافتد...
دلم به حال مردم فراموش شده ی شهرم ارام گریست
پاسخ خودم : سلام
متن قشنگ بود
کار خودت بود؟
ساربان
چهارشنبه 18 خرداد 1390 01:21 ب.ظ
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران


.

.

پاسخ خودم : ساربان لقب با مسمایی ها
رهگذر
دوشنبه 16 خرداد 1390 08:54 ب.ظ
آدم ها هرچه پیش می روند،می فهمند اندیشه ها وکارهایشان ناقص یا اشتباه بوده و..........).پس باید صبرکرد ودرکارها ازکسانی که تا ته راه رفته اند پرسید.(مگه نه؟؟!!)
پاسخ خودم : کسی تا ته نرفته
بعدشم هیچی جای خود تجربه را نمیگیره
ehsan
دوشنبه 16 خرداد 1390 06:26 ب.ظ
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است
پاسخ خودم : قشنگ بود مرسی ولی راستش را بخوایند نفهمیدم:D
معین
جمعه 13 خرداد 1390 11:40 ب.ظ
اینم درسته
پاسخ خودم : :D
معین
چهارشنبه 11 خرداد 1390 09:07 ب.ظ
اینجا وبلاگ تو ه!
وبلاگ خودت نه بقیه ...

همیشه هم نباید حرفایی زد كه همه خوششون بیاد !!
پاسخ خودم : اینش درسته ولی من خودم فقط با مباحثی که بین همه مشترکه حال میکنم
سجاد
چهارشنبه 11 خرداد 1390 08:56 ب.ظ
خاک من ایران من گوهر خاور میانه



رسم تو آیین تو از شکوهی بس کهن دارد نشانه

من درختی بس تنومند ریشه ام در دامن تو

پر بار و پر هویت بذر من اندیشه ی تو .......

مرد پارسم وارث منشور کوروش

هم مرام رستمم من

از تبار شمس و زرتشت

مرد پارسم استوارم همچو تاریخ هم چو طوفان میزنم داااااد....

من خلیجم..... تا ابد فارس

من خلیجم ...تا ابد فارس

من خلیجم ...تا ابد فارس

من خلیجم ...تا ابد فارس

مردی از ایران و درد است

من پیام صلح دارم

از ارس تا رود کارون

یک جهان تاریخ دارم

مرد پارسم ، عاقبت شویم غبار غم ز رویم

زنده دارم تا ابد یاد نیاکان نکویم

من خلیجم ....تا ابد فارس

من خلیجم ....تا ابد فارس

من خلیجم ....تا ابد فارس

من خلیجم ....تا ابد فارس

(شهریار)



پاسخ خودم : این پارسی بودنت من را کشته
مرضیه
چهارشنبه 11 خرداد 1390 04:33 ب.ظ
برصلیبم
میخکوب!
خون چکد از پیکرم.محکوم باورهای خویش
بوده ام دیروز هم آگاه از فردای خویش

موفق باشی
پاسخ خودم : قشنگ بود،خیلی،مرسی
تو هم همین طور
سجاد
دوشنبه 9 خرداد 1390 02:06 ق.ظ
سلام
نیمه کاره ولش نکن.
اگه هم به قول خودت اولش خوب بود ولی داره خراب می شه خب سعی کن یه کاری کنی که قشنگ هم ادامه پیدا کنه.
یه سری دست های پشت پرده هست ولی توجه نکن.
موفق باشی
پاسخ خودم : سلام
نیمه كاره نیستا!!!!!!!!!!!!
این همه نوشتم تازه رسید به نیمه؟!
معین
دوشنبه 9 خرداد 1390 01:58 ق.ظ
موضوع زیاده ...
یكم فكر كنین
پاسخ خودم : من از جهت دار بودن خوشم نمیاد،مسائلی كه بین همه مشتركه مسائل فطریه كه خدافهدف،زندگی،مرگ و....
حرف زدیم دیگه!
/o\
یکشنبه 8 خرداد 1390 06:55 ب.ظ
نگو بار گران بودیم و رفتیم نگو نامهربان بودیم و رفتیم نه جانم این دلیل محکمی نیست ....بگو با دیگران بودیم و رفتیم!!!
پاسخ خودم : قشنگ بودا
ایول
به خاک پایِ عزیزت که عهد نشکستم ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم
وب جدید نمیزنم!دلیلی ندارم برم جایی كه هیچ كس نیست بنویسم
اگه روزی خواستم بازم بنویسم همین جا مینویسم
/o\
یکشنبه 8 خرداد 1390 06:54 ب.ظ
روز ی که گذشت من "نه"شنیده بودم و این برای من سنگین بود ، حالا تو بشین برای من صغری و کبری بچین که روانشناس های ینگه دنیا ، فلان گفته اند و بهمان ، که باید قدرت "نه" شنیدن را در خودمان افزایش دهیم و جنبه داشته باشیم ، جنبه ی وقتی که واقعیت یا حقیقت (چه می دانم فرقشان چیست) مثل پتک میخورد توی فکت و تا سقف سرت را خورد می کند و تازه لبخند هم باید بزنی و بلند برای همه اعلام کنی که اتفاقی نیفتاده ، اطمینان بدهی که زنده ای و داری عادی ادامه می دهی ولی خدا وکیلی کار سختی است .
پاسخ خودم : واقعا سخته ها!
تا حالا دقیق بهش فكر نكرده بودم
مهربان
یکشنبه 8 خرداد 1390 06:28 ب.ظ
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟
پاسخ خودم : هی نمیدونی چه خبره دلم
نمیتونم حرفام را یه نفره بگم

این بیت خیلی ربطی نداشت ولی چون كلا باهاش حال میكنم نوشتم تو پاسخ
لطف دارید
یکشنبه 8 خرداد 1390 05:47 ب.ظ
e!
تو که دوباره میخوای برگردی؟؟
مشخره! کردی؟!؟!
پاسخ خودم : من گفتم برمیگردم؟
گفتم شاید
خب ناراحتی به هیچ وجه نمیام
هدف ما رضایت شماست!
معین
شنبه 7 خرداد 1390 02:24 ق.ظ
سلام

پیشنهاد منه اینه كه نبندش، فقط یه مدتی، چند هفته ای، به خودت استراحت بده و بعدش دوباره شروع كن...
همین
پاسخ خودم : سلام
اخه موضوعی نمونده بخوام ادامه بدم!
ولی شایدم همین کاری که گفتین را کردم
ممنون
arman
جمعه 6 خرداد 1390 11:29 ب.ظ
سلام.من تازه وبتونو دیدم.یه نگاه اجمالی کردم.خب راستشو بخواین به دل من ننشست.من.
داستان نویسی سخته.و خب مخاطب خاص داره.چرا همه ز جمله کاوه دارن وباشونو میبندن نمیدونم.خب برخی داستاناتونم که میخوندم یاد مجله روزهای زندگی و خانواده سبز میافتادم.سبکش خیلی خانوادگیه.اما ارزش زیادی دارن.
روحیه نوشته هاتون خیلی تک نگره.نظر من اینه.نباید تحلیل کرد ولی اینو همه میدونیم نوشته رو شخصیت نویسنده بنا میشه.شاید علت سبک نوشته ها شخصیت خودتون باشه.منظور بدی ندارم وگرنه نمیگفتم.فرض کنین بی نامه.
من معتقدم اگه ادم میگه میکنم،بکنه.نمیکنم،نکنه.نیمه کار چیزی رو ول کردن خیلی افتضاحه و نمودای بزرگترش در پی اون خواهند اومد.به هر حال امیدوارم این نظر رو با دید خوبی ببینید.
GL&HF
پاسخ خودم : سلام
همین که سر زدین و نظر گذاشتین خوشحال شدم
این تک نگر را نفهمیدم
بعضی وقتها ادامه باعث از بین رفتن شروع قشنگ حرکت ادم میشه
با دید خوبی دیدم
Be Sure
ممنون نظرتون را گفتین
دوتا پایینی
چهارشنبه 4 خرداد 1390 12:19 ق.ظ
آخییییییییییییییییییییی! بستیش!:))
خدافظ!
پاسخ خودم : قضیه داستانه که استفاده کردی را نفهمیدم مال کدووم داستانم و کجاش بوده
نظرات وبم کلا بازه!تا ابد!اگه یه روزی ،چند ماه دیگه خواستی نظر بذاری،بذار:D
وب دیگه نزدم!اگه زده بودم میگفتم ولی ادرسش را نمیدادم!هرچند نزدم!شرایط اتصال به نتم خیلی سخته و تا چند ماه دیگه هم درست بشو نیست!واقعا با سختی اپ میکردم و نمیتونم به این راحتی نت بیام،که بخوام وب دیگه ای بزنم!
با اینکه بهترین راه داستانها بود کاملا موافقم!اثرش بیشتر بود ولی خب وقت زیادی از نویسنده اش میگرفت!
در کل تجربه ی خوبی بود برام
ممنون که به وبم سر میزدی و نظر میذاشتی،تو و امثال تو که مرتب سر میزدن به وبم کلی بهم انگیزه میدادن برای ادامه ی مسیرم،بازم ممنون
بدرود
من
سه شنبه 3 خرداد 1390 11:28 ب.ظ
Bye Bye!!!
کاوه
سه شنبه 3 خرداد 1390 11:17 ب.ظ
بدرود...
پزشک ناخواسته
سه شنبه 3 خرداد 1390 07:24 ب.ظ
سلام :(
حیفه بخدا. یعنی جدی جدی تعطیل؟
دلمون برای سوالاتون تنگ میشه
ایشالا همیشه همینطور استوار بمونین

یاحق
پاسخ خودم : سلام
اره دیگه
ممنون
شما هم به همچنین
سجاد
سه شنبه 3 خرداد 1390 01:24 ب.ظ
123
سه شنبه 3 خرداد 1390 12:31 ب.ظ
هرچند من اصلا شمارا نمیشناختم اما واقعا از وبتون لذت میبردم از مطالب زیبا وازافکار عالی واز شخصیت نویسنده فوق العادش
امیدوارم در تمامی مراحل زندگی موفق باشید
پاسخ خودم : ممنون
منم اروزی موفقیت میکنم براتون
رونیک
سه شنبه 3 خرداد 1390 12:13 ق.ظ
بدرود
پاسخ خودم : نتم خرابه
اگه یه روزی نتم درست شد،روز نوشت هاتون را خواهم خوند
خیلی هاش را خوندم
وخیلی چیزها یاد گرفتم
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox