تبلیغات
بگید بباره باروون - سوال6
 
حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست...سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست

سوال6

نوشته شده توسط :خودم
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390-03:00 ب.ظ

سلام

خیلی وقت بود پست نذاشته بودماااااااااااااااااااااااااا!

دلیل اولش این بود که حالم خوش نبود چند روز ،دلیل دومش این بود که درس داشتم بعد از اون چند روز ،و دلیل سومش این بود که کلا حسش نبود!حتی onنشده بودم سر بزنم وبلاگ!

کلی داستان و متن و حرف توی ذهنم تلمبار شده که خیلی دلم میخواد بیارمشون روی صفحه ولی نه حسش هست و نه وقتش!

امروز صبح وقتی داشتم میومدم دانشگاه با خودم فکر کردم هیچ وقت حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد یه روزی پزشکی بخونم!من از پزشکی متنفر بودم!از کارایی که ممکنه با یه اشتباه کوچیک مشکل بزرگی را ایجاد کنی خیلی بدم میاد و پزشکی سر دسته تمام ایناست!همیشه فکر میکردم یه دانشمند ریاضی میشم!از اینا که فرمول اثبات میکنن و ارزو هم همین بود!

بعد گفتم بیام از شماهاهم بپرسم:

1.قبلا(مثلا 10 سال پیش)فکر میکردن امروزتون این مدلی باشه ؟از نظر شخصیتی و شرایط و... 

2.فکر میکنید 10 سال دیگه چه مدلی هستین و در چه شرایطی؟





نظرات() 


What is limb lengthening surgery?
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:23 ب.ظ
Asking questions are actually fastidious thing if you are not understanding something totally,
except this article gives good understanding yet.
Why does it hurt right above my heel?
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:02 ب.ظ
I simply could not go away your web site prior to
suggesting that I really loved the standard information a person provide in your visitors?
Is going to be again incessantly to investigate cross-check new posts
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 02:29 ب.ظ
We're a group of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your website provided us with valuable information to work on. You have performed an impressive process
and our entire group will likely be thankful to you.
زهرا
پنجشنبه 12 خرداد 1390 08:05 ب.ظ
سلام فریبا جون.دیگه به ما سر نمی زنی ها..راستی من یه مطلب جدید گذاشتما!
پاسخ خودم : سلام
وبم را الکی که نبستم،مشکل اتصال به نت دارم خب
وحید طاهرپور
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 01:11 ق.ظ
سلام
حال شما

1. فکر میکردم مهندس الکترونیک بشیم
حتی 1 درصد هم به پزشکی فکر نمیکردم.

2. امیدوارم پیشرفت هنری بکنم
پاسخ خودم : سلام
مهندس الکترونیک میخواستین،پزشک شدین،در اینده میخواین پیشرفت هنری کنید!!عجب!!!امیدوارم موفق باشید
فرشته
شنبه 24 اردیبهشت 1390 11:30 ب.ظ
سلام
اومدم دیدم پست جدید گذاشتی گفتم اول پست قبلی را نظر بدم حالا تا پست جدید:
1.در مورد این سوالت یک چیزی میگم نخندی ها ولی من ده سال پیش اصلا فکرشو نمی کردم تا الان زنده باشم همیشه حس می کردم قبل از 20 سالگی میمیرم!(حال کن امید به زندگی رو...)
ولی خدایی 10 سال پیش به من میگفتی همچین آدمی هستی شخصیتمو میپسندیدم ولی رشتمو عمرا!
2-نمی دونم یک جایی روی این کره خاکی یا شایدم در دیار باقی...
پاسخ خودم : سلام
دمت کلا گرم
شنبه 24 اردیبهشت 1390 07:33 ب.ظ
فریبا نکنه اون که تو 5وارونه شعر مینویسه همونه که تو وبلاگ توهم شعر مینویسه نکنه کسی عاشقت شده؟؟؟
این بی اسما کین که برات شعر مینویسن؟؟؟
پاسخ خودم : این دو تا که یکی هستن ولی محتملا دختر تشریف داره!
یکی که روحش لطیفه تو یه وب شعر میذاره میبینه لطافتش کمه میخواد لطیف ترش کنه توی یه وب دیگه هم میذاره
مهربان
شنبه 24 اردیبهشت 1390 05:23 ب.ظ
سلام
ارادت
پاسخ خودم : سلام
ما بیشتر!!!!!!!
(من چون شماها ناشناسید جوابتون را این مدلی میدم ها!به من ربطی نداره!من شماها را نمیشناسم!)
فریبا
جمعه 23 اردیبهشت 1390 01:18 ق.ظ
بذار برم ژنتیکم را بخونم اخه من اذیت کردن دارم؟مظلوم اروم .چرا آخه؟ واقعا چرا؟اهای تویی که حوصله درس نداری؟بیا کتابخونه حوصله پیدا میکنی فقط اگه دختری چک کن من نباشم که اگه باشم کلا نمیخونی:پی
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 08:19 ب.ظ
من حوصله درس نداااااارم
دلم تنگ تنگه
پاسخ خودم : اخی
چرا پ؟!
ه ه ه
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 07:16 ب.ظ
هان پ؟؟!!
چه جوری دخترم؟؟...
پاسخ خودم : من خُبَم
تو چطوری؟
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 11:48 ق.ظ
ببین داداش رو خوب اومدی...
حالا چرا جوگیر میشی
میخواستم دور همی یه کم اذیتت کنم

پاسخ خودم : واقعا که!اخه من اذیت کردن دارم؟!
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 01:53 ب.ظ
کسی که وبلاگ میسازه یعنی حرف برای گفتن داره، اگه چیزی نداری بگی درشو تخته کن!
پاسخ خودم : ببین داداش،من امتحان دارم!گفتنی ها را تو فصل امتحان نمیگن!
من الان فقط میتونم منابع امتحانام را در اختیارتون بذارم!
شنبه امتحان دارم از حدود 200 ص ژنتیک!کلیشم مونده!امروزم (5شنبه)باید برم دانشگاه کلاس!8-12!
حالا به نظرت باید بشینم داستان بنویسم یا حرف بزنم؟
در ضمن گفتنی هام را خیلی هاش را گفتم،محتمل است چند تا پست بیشتر تا تخته شدن در وبلاگم نمونده باشه،همون جوری که چند وقت پیش میخواستم بببندم
.
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 01:39 ب.ظ
آره بارون میومد خوب یادمه
مث آخرای قصه
که آدم می ره به رویا
آره بارون میومد خوب یادمه
زیر لب زمزمه کردم
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش
آره بارون میومد خوب یادمه
یه غروب بود روی گونه هات
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات
اما فرقی هم نداره
کار از این حرفا گذشته
دیگه قلبم سر جاش نیست
آره بارون میومد خوب یادمه
خیلی سال پیش
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
اونجا هم نشد بپرسم
آره بارون میومد خوب یادمه
پاسخ خودم : :)
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 01:34 ب.ظ
http://miadesabz.blogfa.com/

موسیقی وبش واسه وبت خوبه
پاسخ خودم : حالا میرم گوش میدم

خیلی عکس داشت وبش،باز نمیکرد،تا عکس هام باز نشه،شروع به لود اهنگ نمیکنه،وبم پکیده است
اگه به یه ADSL رسیدم گوش میدم
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 01:30 ب.ظ
اره بارون میومد
خوب یادمه
مثه آخرای قصه که آدم میره به رویا
s@l@m
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 01:23 ب.ظ
دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما
آتش را
به سوخت‌بارِ سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

" احمد شاملو "
پاسخ خودم : خدا را در پستو ی خانه نهان باید کرد
/o\
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 01:20 ب.ظ
کمی آنطرف تر

در لا به لای روز نامه های جهان

تیتر شده ام

"من دنبال سیب می گردم"



سرم گیج می رود

دلم برای ردیف میرزا عبدالله

شور می زند

کسی مرا نمی شنو د

و من دنبال سیب می گردم



دیگر متجدد شده ایم

حالا فقط

اندیشه های مارکس

در لا به لای عطر تند قهوه و سیگار

زیر افکار ترک خورده این نسل

قدم می زنند

چقدر خالی مانده ایم

دیگر به هیچ دردی نمی خوریم

تاریخ با استخوان هایمان

عکس یادگاری می گیرد

وما در موزه های جهان تاریخی می شویم

من هنوز دنبال سیب می گردم!
پاسخ خودم : چقدر خالی مانده ایم...
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 11:30 ق.ظ
عاقبت روز وداعش سر رسید

خون دل از دیدگان من چکید



در نگاهش مهربانی بود و بس

عاشقی با هم زبانی بود و بس



گر چه لب بربسته بود از گفتگو

در درونش ناله بود و های و هو



با سکوتش گریه را بیچاره کرد

اشک غم را بی دل و آواره کرد



مانده بودم خیره در چشمان او

بی صدا بودم ولی حیران او



کاش فریادی ز دل بیرون شدی

لیلی من از جنون مجنون شدی



گریه میکردم بدون اشک و آه

ناله ها در سینه اما با نگاه



دست خود آهسته او بالا گرفت

از دل مجنون دل لیلا گرفت



گوشه چشمش روان شد چشمه ای

چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟



دل ز کف دادم منم گریان شدم

همنوا با اشک او نالان شدم



با نگاه آخرش پرپر شدم

همچو برگ لاله ی احمر شدم



رفتن او رفتن جان من است

دیدن او دین و ایمان من است



هر کجا باشد خدا یارش بود

دست حق یار و نگهدارش بود ...
پاسخ خودم : بعله!به سلامتی
خدا پشت پناهشون باشه
م ن
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 09:37 ب.ظ
من دبستان بودم دوست داشتم مغازه دار بشم
بهت گفته بودم قبلا فکر کنم
پاسخ خودم : دمت گرم!!!
مغازه دار!تصور کن=))
نگفته بودی قبلا ولی
فایزه
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 04:18 ب.ظ
فک کنم یه ویروس بیحالی تو هوا پخش شده ها!! این روزا هر کی رو میبینی حال و حوصله نداره!!
ازنظر موقعیتی یه چیزی تو همین مایه ها بود تصورم اما از لحاظای دیگه نوچ!!
پاسخ خودم : :D
بازم خوبه موقعیتی همین بود!
[گل]
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 01:11 ب.ظ
نبینم ناخوش باشی دکتر کوچولو...
برخیز
دستت رو بذار تو دست خودش...
یه یا علی بگو
بقیه ش با خودشه...
پاسخ خودم : :)
اخ که چه خوب بلده رسم دست گرفتن را
ساربان
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 01:03 ب.ظ
کلی داستان و متن و حرف توی ذهنت تلمبار شده
همین بود...
سوالات تکراری شده خانم دکتر!!
یا بهتر بگم سوالای جدیدی نیست
پستات رو یه کم متحول کن
یا مباحثه رو بذار کنار
یا مباحثه های بدردبخور نه تخیلی...
البته این فقط یه نظر شخصی بود
پاسخ خودم : شما پیشنهاد مباحثه واقعی بذار!
اینم تخیلی نیست
این اگه به عمقش بری خیلی معنا داره
خیلی
البته به نظر من
ما ها حتی 10 سال دیگه مونم نمیتونیم پیش بینی کنیم ،نمیدونم چجوری خیلی هامون ادعا داریم اون دنیا جامون بهشته!
این از این
بعدشم بده اسم نمیذاریا
اگه از همکلاسیامی باید بدونی هنوز امتحان داریم!اگه نیستی میگم،من هنوز امتحان دارم!
انتظاری نداری وسط امتحانا بشینم داستان بنویسم یا انباری ذهنم را بیارم روی کاغذ که!
123
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 12:31 ب.ظ
خداییش فکر نمیکردم اینجور باشم یا مثلا شاید10%فکرشا میکردم
اما برای10سال بعد
من فکر میکنم آیا تا اون وقت اصلا زنده ام یا خیر بعدم خب هر کسی 1سری خیالات توی سرش هست که میخاد به اونا برسه اما شاید نرسه
پاسخ خودم : من که خیالاتم خیلی مبهمه واقعا نمیدونم خودمم دوست دارم 10 سال دیگه ام جه مدلی باشه
محسن
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 11:21 ق.ظ
آی....خدااااااااا......10 سال پیش...؟

یعنی 10 سال گذشت؟...1380 بود...اول راهنمایی بودیم...استارت بدبخت شدنمون هم از همونجا خورد...از توی این اژه ای لعنتی...از بس هی بهمون گفتن آقای دکتر آقای دکتر جدی جدی حس دکتری گرفتیم...دبیرستانم که قربونش برم همه بچه ها عشقشون پزشکی بود...همه اومدن...ما هم اومدیم دیگه !

اما 10 سال دیگه...
فکر می کنم اینجا باید گفت :
***ان الله علی کل شی علیم***

هر چی خودش خواست :)
پاسخ خودم : واقعا هر چی خودش خواست
کاوه
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 11:22 ب.ظ
سلام
احوالتون؟ بهتر که شدین ایشالا؟
والا تو این مملکت بنده به شخصه شش ماه بعدم رو هم نمیتونم پیش بینی کنم، در نتیجه نه ده سال پیش فکر میکردم امروز اینجا باشم و نه امروز میتونم فکر کنم ده سال دیگه کجا هستم! (خیلی جلوی خودمو گرفتم بعد از کلمه ی مملکت کلمه ی دیگه ای ننویسم!!!)
پاسخ خودم : سلام
بله خدا را شکر
ولی دکتر سبحان سر اینکه میانترم ندادم خیلی حالم را گرفت :(
واقعا راست میگید
قدرت کنترل بر خود،در شما خیلی بالاست که بعد از کلمه مملکت چیزی ننوشتین
حق میدم
در راستای افزایش قدرت کنترل بر خود،دیگه ادامه نمیدم!
سجاد
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 08:51 ب.ظ
سلام خوبی؟
چه خبر ها؟
آره فکر می کردم که اینطوری باشه.
ولی خب یک اتفاق افتاد که من اصلا فکرش را نمی کردم.
ولی خب برای 10 سال بعد تقریبا هدفم را پیدا کردم.و بهش هم می رسم.اگه خدا بخواهد.که حتما می خواهد.چی گفتم؟
راستی دو تا پایینی کجاست؟
دو تا پایینی جان کجاییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ خودم : سلام
مرسی
درس داره!
فصل امتحاناست،همه چسبیدن به درس و مشق!
اون موقع تو 6 سالت بوده!اخه در 6 سالگی ادم به 16 سالگی فکر میکنه؟!!!!:D
چقدر ادم باحالی بوده
اون هدفی که برا 10 سال دیگه در نظر گرفتی و حتما بهش میرسی من را کشته
بابا هدفمند
بابا امیدوار
بابا اعتماد به نفس
:D
رونیک
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 06:07 ب.ظ
!
پاسخ خودم : پائینی شمائین؟
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 06:06 ب.ظ
1- حدودا آره
2-انشااله در شرایط خوبی هستم.
پاسخ خودم : چه جواب قشنگی!
چقدر قشنگتر اسمت را نوشتی!
چجوری تونستی پیش بینی کنی؟
ایول
مرضیه
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 04:11 ب.ظ
فهمیدم منم که خیلی وقته نیومدم شرمنده وقتم پرپرپره یادرسه یا فعالیتهای فوق برنامه یا تحلیل اخباردانشگاه برای خوابیدنم دیگه وقت ندارم جالبش اینه که اگه ازم بپرسی میگم 40 درصد وقتم زمانم مفیده و بقیه اش تلف شده باید مدیریت زمان هم یاد بگیرم این جوری نمیشه
ده سال پیش عمرا فکر نمی کردم این چیزی باشم که الان هستم و تو این مکان و با این شرایط قرار بگیرم عمرنا یعنی حتی خیالشم به ذهنم نمی رسید من خیلی بدتر مرضیه ده سال پیشم اما ناراضی نیستم از خودم شرایط اقتضا می کرد تغییر کنم اون چیزی که فکر می کردم باشم خیلی آرومتر مغرورتر ومهربونتر و سخاوتمندتر بود هرچند الانم دارم رو خودم کار میکنم که مهربونترو سخاوتمندتر بشم و تاحدودی ام موفق شدم
ده سال دیگه رو چطور پیش بینی کنم وقتی پیش بینی های ده سال قبلم همه چرت از آب در اومد؟!
پاسخ خودم : سلام خانمی
دلم برات تنگ شده اساسی
مرضییییییییییییییییییییییییی
اومدی اصفهان یه ندا بده باهات قرار بذارم
وقت پرت من را کشته
جان من به اندازه کافی غرور داری بیشترش نکن:P
ولی بقیه را داری به نظرم ولی خب بیشتر کنی بهتر:P
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox