تبلیغات
بگید بباره باروون - قسمت دوم
 
حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست...سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست

قسمت دوم

نوشته شده توسط :خودم
سه شنبه 9 فروردین 1390-02:13 ب.ظ

دو سه ساعتی گذشته بود

داشتم تو اتاقم خیاطی میکردم که سارا با چشمای گریون جلوم سبز شد

-مامان به خدا ما هم را دوست دارم،به خدا امید پسر خوبیه،مامان تو را خدا

مامان اگه بابا بفهمه نمیذاره دیگه برم دانشگاه،نمیذاره ببینمش

مامان من بدون امید میمیرم،مامان تو را خدا

مامان مگه تو نمیگفتی بابا را خیلی دوست داشتی و اگه نمیذاشتن بهم برسید از غصه دق میکردی؟مگه نمیگی وقتی مادر مخالفت کرده بود و نمیذاشت بابا بیاد سراغت داغون شده بودی

مامان تو را خدا

مامان خب منم امید را دوست دارم

-بابات پسر خاله من بود،من با شناخت عاشق شده بودم نه الکی

-خب منم الان شش ماهه امید را میشناسم،مامان به خدا بچه خوبیه

مامان تو را خدا

خب حالا ازدواج نمیکنیم،میذاریم یه مدت دیگه بگذره شناختمون بیشتر شه بعد ازدواج میکنیم

-شناخت این مدلی حاصل نمیشه،شماها چون هم را میخواین برا هم فیلم بازی میکنین،تو اون کارایی را میکنی که امید بیشتر خوشش میاد و اونم همین طور

-مامان تو را خدا،خواهش میکنم

-به یه شرطی

انگار از خوشحالی ذوق مرگ شده بود،با کلی هیجان و خوشحالی گفت:

-به چه شرطی؟هر چی بگی قبوله

-من در جریان کامل باشم

-باشه،چشم،قربونت برم من

به طرفم شیرجه اومد و بوسیدم

-خبه خبه،دندونام را خرد کردی

پاشد بره بیرون که یهو  برگشت و گفت:

-به بابا که نمیگی؟

-نه!مگه خلم؟؟؟؟؟تو را با امید یه جا میکشه

یه مدتی گذشت،سارا کم و بیش برام تعریف میکرد و منم گه گاه از رفتاراش و یا حرفی که زده بود ایراد میگرفتم

میفهمیدم خوشش نمیاد

دوباره سارا کم حرف شده بود و رفتاراشم مشکوک

دوباره داشت چیزی را مخفی میکرد

چند بار تعقیبش کردم

یه بارش را رفتن شهر بازی!توی این بازیایی که دوتا بچه به زور میشینن ،دو تاییشون کنا رهم نشستن!!!خرس های گنده!!!!امید دستش را انداخته بود دور شونه ی سارا،داشتم از عصبانیت منفجر میشدم!درسته قید و بند انچنانی نداشتیم  ولی یه پسر غریبه!اینقدر صمیمی با دخترم!اینقدر ....

وای سارا!!!!!!!!!!!!!

با اعصاب خرد اومدم خونه!دیدم فایده نداره با سارا حرف بزنم

همون یخته دینی هم که داشته برا این پسره داره از سرش میگذره

شب پای تلویزیون بود که براش اس ام اس دادم،قفل گوشیش را باز کرد تا بخونه،به مینا گفته بودم همون موقع به خونه زنگ بزنه،مینا زنگ زد  و  سارا با گوشیش اومد پای تلفن،گوشیش را گذاشت رو میز و شروع کرد به جر و بحث با مینا!یه پارچه برداستم و شروع کردم به گردگیری کردن توی گردگیری کردن گوشیش را که هنوز قفلش باز بود برداشتم و سارا که گیج بحث با مینا بود نفهمید

رفتم توی کانتکت هاش و دنبال اسم امید گشتم ولی نبود!اسم هیچ پسری نبود!یعنی شمارش را نداره؟امکان نداره!جز شماره های مارک داری که داشت،شماره ای بود به اسم مریم!!!!احتمالا این همون مریمی بود که براش خرس خریده بود روز ولنتاین!باهاش میرفت کافی شاپ!و امروزم باهاش شهر بازی بوده!

شماره امید را یادداشت کردم و گوشی را برگردوندم سر جاش روی میز

سارا بدون اینکه متوجه نبود گوشیش شده باشه ،بعده تلفن دوباره رفته بود پای تلویزیون

فرداش به امید زنگ زدم و گفتم باید ببینمش ولی خودم را معرفی نکردم

توی همون کافی شاپ باهاش قرار گذاشتم!!!

ساعت 5 بود اومد

-سلام،خانم بهاروند؟

-سلام بله،بشین

ببین پسر،من زود میرم سر اصل مطلب،من مادر سارا هستم،میدونم باهم دوستین،میدونم با هم این ور اون ور میرید

اومدم اینجا ازت بپرسم دوستش داری یا سارا فقط برات یه دوسته؟

-ببخشین من نمیشناختمتون،نه خانم،من سارا را دوست دارم،میخوام با هاش زندگی کنم

-پس بیا خواستگاری با خانواده ات

-نمیشه،شرایطش را ندارم،من اهل اینجا نیستم،خانواده ام شهرستان اند و از اون طرفم تا وقتی شغل و کار و درست حسابی نداشته باشم بابام برام زن نمیگیره و پا پیش نمیذاره

-پس برو هر موقع تونستی بیای خواستگاری با دختر من حرف بزن،دیگه دور وبرش پیدات نشه ها وگرنه میگم به شوهرم پدرت را در بیاره

-خانم چرا عصبانی میشین،سارا عشق منه من اگه نبینمش دق میکنم،انصاف نیست ما را از هم جدا کنید.

اون از اون بابام با اون شرایطی که برام گذاشته اینم از شما،خانم نکنید این کار را با ما

-شرایط بابات دقیقا چیه؟

-گفته وقتی حق حرف زدن از ازدواج داری که حداقل 2 -3میلیون داشته باشی برا حلقه و مراسم نامزدی

و وقتی حق حرف زدن از عقد و عروسی داری که سر کار بری و در امد داشته باشی

-یعنی تو اگه 2 میلیون داشته باشی عقد میکنی دیگه؟

-اره،ولی ندارم!از کجا 2 میلیون بیارم؟

- خب برو جور کن!

-اِ،خانم حرفا میزنیدا!مگه 2 هزار تومنه که برم جور کنم!از کی دو ملیون بگیرم!کی به من دانشجو 22 ساله همین طوری 2 میلیون میده؟تو این شهر غریبم!تو شهر خودمونم که بابام اگه بفهمه از مردم گدایی کردم پدرم را در میاره

-من دیگه میرم،روش فکر کن!دیگه نمیشه این مدلی با دخترم در ارتباط باشی!میتونی عقدش کن!نمیتونی برو وقتی تونستی بیا!

اون شب خیلی خیلی فکر کردم

امید درسته پسر خوشتیپ و مودبی بود ولی از سر و روش میبارید از پسرای خوش گذرونه

دلم نمیخواست به دوستی دخترم با پسر مردم تن بدم ولی چه میشد کرد؟دوره زمونه دوره زمونه همین کارا بود!مگه بقیه چیکار میکردن؟خب خیلی ها هم این مدلی ازدواج کرده بودن ولی خوشبخت شده بودن!

همیشه دلم میخواست داماد سر به راهی قسمتم شه ولی...!دل سارا را چیکار میکردم؟

امید به سارا گفته بود و سارا صبح تا شب التماس میکرد از هم جداشون نکنم!یه بارم تهدید کرد با هم فرار میکنن که محکم با پشت دست زدم تو دهنش ولی ازش بعید نبود!دختر من که الان این مدلی شده بود ،حتما تا پا فرارم وایمیسه!وقتی وسط شهربازی، توی مکان عمومی اینقدر با امید راحته خدا به داد وقتی برسه که توی ماشین با هم تنهان!اصلا فرار ازش بعید نبود!باید یه فکر اساسی میکردم

عصر شنبه بود،حدود 5 روز از ملاقاتم با امید میگذشت،رفتم سراغ صندوقچه ام ،دفترچه پس اندازم را برداشتم و نگاه کردم،23500000ریال موجودی داشت.یعنی میتونستم باهاش کار امید و سارا را راه بندازم چند روزی با خودم کلنجار رفتم  تا بلاخره زنگ زدم به امید

دوباره باهاش توی کافی شاپ قرار گذاشتم،اینبار سارا هم بود

گفتم من دو میلیون را میدم، ولی باید هر چه زودتر دست خانواده ات را بگیری بیا خواستگاری

امید:اونوقت اگه ازم پرسیدن بگم چه جوری این 2 میلون جور شده؟عمرا بابام تن بده به اینکه از همین الان من برم زیر بار منت خانواده عروس!من اخلاقش را میدونم!مغرووووووووووووووووووووووور

-خب یه چیزی بگو به تیریج قباش برنخوه!بگو تدریس خصوصی داری،بگو توی یکی از دروست خیلی قوی هستی و به همکلاسیات درس میدی و عوضش پول میگیری و توی این دو سالی که اینجا بودی این پولها را جمع و جور کردی

سارا:اِ،راستی امید ،دو سال از آشناییمون گذشت!چه زود گذشت نه؟

با نگاهی که من بهشون کردم لبخند روی لب های سارا خشک شد و امیدم سکوت را به جواب ترجیح داد

-کی میاین خواستگاری؟

-عید با خانواده ام صحبت میکنم و ایشالا بعد از عید،حدود سه ماه دیگه

-گفته باشم،تا وقتی خواستگاری نیومدی رفت و امدتون کنترل شده است و منم باید خبر داشته باشم،ببین سارا کی دارم بهت میگم،چند بار دور زدی شرایطه من را،به ابوالفضل قسم،اینبار دزدکی با هم برین بیرون و بفهمم نمیذارم رنگ هم دیگه را ببینید.روشن شد؟؟؟؟

-بله

-بله

-خب دیگه،پا شو بریم سارا

-مامااااااااااان!منم بیام؟حالا؟تازه رسیدیم،مامان نمیشه من 1 ساعت دیگه بیام

 یه نگاهی کردم و دیدیم کافی شاپ پر از جوونایی که دو تا دو تا نشستن و دل و قلوه رد و بدل میکنن!

 -باشه،ولی قبل 8 خونه ای

گل از گل جفتشون شکفت ،تشکر کردن و من اومدم

توی راه همش داشتم فکر میکردم که چقدر جوون بودم مامانم را میپیچوندم و اکبر،شوهرم، که بعد از مدرسه میومد دنبالم باهاش میرفتم بستنی میخوردم،چند دفعه خاله ام مچمون را گرفته بود و یه مدت نمیذاشت اکبر بیاد دنبالم،ما جوون بودیم چه دنیایی داشتیم،خب اینام الان جوونن!

ادامه دارد....(در قسمت های بعدی)




نظرات() 


Can you get taller with yoga?
سه شنبه 28 شهریور 1396 06:43 ق.ظ
magnificent issues altogether, you just won a emblem new reader.
What could you suggest about your submit that you
made a few days in the past? Any sure?
What is leg length discrepancy?
دوشنبه 27 شهریور 1396 06:01 ق.ظ
I pay a quick visit each day some web pages and sites to read articles, however this weblog provides feature based content.
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
چهارشنبه 15 شهریور 1396 06:33 ق.ظ
Hello just wanted to give you a quick heads up. The words
in your content seem to be running off the screen in Ie.
I'm not sure if this is a format issue or something to do with web browser compatibility but I figured I'd post to let you know.
The style and design look great though! Hope you get the issue resolved soon. Cheers
Foot Issues
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:16 ق.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I
find this matter to be really something which I think I would never understand.

It seems too complex and very broad for me. I'm looking forward for your next post, I'll try to get
the hang of it!
پنجشنبه 11 فروردین 1390 09:57 ق.ظ
jash mikham khub bashe balaye shahr tange ye baghi parki ke hava tartamiz bashe
hamsaye hasham sarseda nadashte bashan arum sarbezaram tu ghabr dari?
پاسخ خودم : اره دارم
یه دو طبقه توپ
اکازیون اکازیون
پولت اگه نرسید یه ندا بده باهات شریکی میخرم:D
ولی من طبقه همکف را میخوام ها!همچین خاکش قدیمی تره !منم که عاشق تیریپ سنتی
پی نوشت با تو نیستم ها!ناراحت نشیا
برا تمام اونایی که کچلم کردن تا الان نوشتم تو که خوبی:*
مرضیه
پنجشنبه 11 فروردین 1390 12:23 ق.ظ
چه مامان جالبیه این مامانه!!!
چه پروئه دختره یعنی چی حیا نمی كنه حداقل جلو مامانش وای
پناه بر خدا
پاسخ خودم : دخترام دخترا اون دوره زمونه:D
چهارشنبه 10 فروردین 1390 08:09 ب.ظ
ertefae ghabre ye khabe ye tabaghe ba hayat
che ghadre???
پاسخ خودم : یه خوابه تو دست و برم نیست،ویلایی دارم دو طبقه ،3 خواب فیکس،پینت هوس پینت هوسه

شهرداری 2 متر ارتفاع داد،البته بهش عوارض خورده،قیمتش یخته بالاست؟البت شوما بیشین پا معامله من حلش میکنم برات ،چیکار کنم حالا؟بزنم زمین ورقه اش را؟یا فقط داری ارتفاع میگیری مزنه دستت باشه؟؟؟؟
2ta paeeni
چهارشنبه 10 فروردین 1390 01:53 ق.ظ
ye roz ye mardi be khoda goft: chera 2khtra inghdr khoshkelan ???? Khoda goft chon to bash ezdevaj koni!!!
bad mard be khoda goft: chera in hame in dokhtara nadon and!!!!! khoda goft::: chon zan e to beshe!!!!
پاسخ خودم : خب دیگه چی؟؟؟؟
واقعا که!!!!
باشه،شما برید خوش باشید با اینکه ما نادونیم:D
میگن اگه خواستین با پنبه سر ببرید خودتون را به نادونی بزنید
خدا وکیلی اصل بیشتر خانواده ها رو حرف کی میگرده؟؟؟مامانا یا باباها!!!
دیگه خودمون را گول نزنیم،هر چند این شوخی بود و من میدونم منظوری نداشتین!!!!ولی خب به هر حال منم جواب دادم
قسمت بعدی را زدم بیاد
یه رفرش بزنید صفحه را
umadani
سه شنبه 9 فروردین 1390 10:49 ب.ظ


پاسخ خودم : what is happen?
سه شنبه 9 فروردین 1390 10:18 ب.ظ
eva cheghad konjkavin bade ha

INA YESERI ASRARE PENHANIYE

YE SERI MARAHELE
KARE HARKESI NIS KE AJIJAM
پاسخ خودم : الان رسیدی به مقام فنا؟؟؟
بابا دم شما گرم
دستی هم رو سر ما بکشید!
اینا چه ربطی به داستان من داره؟
سه شنبه 9 فروردین 1390 10:14 ب.ظ
به خاطر اون میمیری که جاودانه شی؟؟!
حتما خیلی ادم مشهوریه!
پاسخ خودم : شاید ادم نیست!هدفه!
سه شنبه 9 فروردین 1390 10:13 ب.ظ
بگو دیگه کیییییی؟
این لحظه چه خبره اخه؟
پاسخ خودم : یکی هست!چه فرقی میکنه؟!
این لحظه هم لحظه ایه که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه،مثل همه یلحظه های دیگه
لحظه را دریاب
سه شنبه 9 فروردین 1390 10:11 ب.ظ
NAAAAAAAAAAA
MANZURAM UNE
HAMUNI KE UNE
پاسخ خودم : حالت خوبه؟
سه شنبه 9 فروردین 1390 10:10 ب.ظ
HEYYYYYYYYYYYYYYYYY DONYAAAAAA MANO BOKOSH RAHATAM KON
MIKHAM FANA BESHAM KE JAVDANE BEMANAM


MAN JAVEDANEGIIII MIKHAAAM
ALAN OJESHE VAGHTESHE

MORDAN FIT E IN LAHZAS
پاسخ خودم : الان بمیری کجا جاودانه میشی اخه؟؟؟؟!!!!
سه شنبه 9 فروردین 1390 10:08 ب.ظ
منظورت خداست؟

پاسخ خودم : نه بابا
این قاطی کردی
تو کف ارتفاع قبر و ایناست فعلا
سه شنبه 9 فروردین 1390 10:07 ب.ظ



.
.
.
.
پاسخ خودم : :-&
سه شنبه 9 فروردین 1390 10:04 ب.ظ
ARE TO HAMISHE BAHAAMMMMMMI
HAMISHE HARJAAAAAAAAA
TO NA
UN TO
پاسخ خودم : !!
فرشته
سه شنبه 9 فروردین 1390 08:35 ب.ظ
سلااااااااااااااااااام
داستانت خیلی ایرانی بود ولی قشنگ نوشته بودی وواقعیت های اجتماع مابود!!!!
والا من توی سادگی و حماقت این دختره موندم!
راستی چقدر بابا پسره خوب حساب کرده که با2ملیون جشن نامزدی بگیره!فکرکنم تخفیف داده مشتری شن!
حالا از اینا گذشته، تو خجالت نمیکشی نمیای وب من بنظری!!!
گوشیتم که خاموشه!خونتونو داشتم ولی گفتم شاید حوصله کسی را نداشتی که گوشیتو خاموش کردی!
پاسخ خودم : سلام
مگه بقیه اش خارجی بوده تا حالا:O
باور کن نتم مشکل داره
بیام نت فقط میام میهن بلاگ نظرات را میخونم و میرم،خیلی لطف کنم هر از چند گاهی چراغ مسنجرم را روشن کنم مردم بفهمن من هنوز زنده ام وگرنه کلا خیلی تو نت نمیگردم
ببخشید.میام ایشالا
سه شنبه 9 فروردین 1390 07:16 ب.ظ
از این به بعد دخترا تو فکر پس انداز میفتند!!!!!( البته اینش خوبه!!!!)
پاسخ خودم : :D
یه دوست
سه شنبه 9 فروردین 1390 06:43 ب.ظ
@دوتا پایینی:
همینا بگو !!!! این وبلاگ چقدر بدآموزی داره!!! از فردا همه فک میکنند تا اینقدر پول دارن باید ازدواج کنن!!!:))
و تازه از این به بعد دخترا تو فکر پس انداز میفتند!!!!!( البته اینش خوبه!!!!)
پاسخ خودم : راست میگینا
بدم هست اینجوری
مردم خیال ورشون بر میداره!
اقا من اعتراف میکنم خرج و مخارج دستم نیست!
دوتا پایینی
سه شنبه 9 فروردین 1390 05:55 ب.ظ
@ یه دوست:
راست میگی این دانشجو اصلا اهل حساب کتاب نیس!!
پاسخ خودم : :D
یه دوست
سه شنبه 9 فروردین 1390 05:48 ب.ظ
عجب دوره زمونه ای شده هاااااااااااااااااااااا!!!
آخه کی با دومیلیون میتونه ازدواج کنه!!!!!
پاسخ خودم : والا من دستم تو خرج و مخارج نیست!!
:D
شما بخون 20 میلیون خوبه؟یا بازم کمه!
negar
سه شنبه 9 فروردین 1390 05:15 ب.ظ
salam khube.in hamunie ke gharare payanesho ba bcheha benvisi?
پاسخ خودم : سلام
نه
این پایان داره
اون بی پایانه را نمیدونم بنویسم یا نه
حس میکنم داره به پایان نزدیک میشه
ایاشالا تموم میشه داستان کامل کیشه کامل میذارم:D
اخه اون واقعیتیه که در جریانه!!!
umadani
سه شنبه 9 فروردین 1390 04:58 ب.ظ
dokhtararo!!!
مامااااااااااان!منم بیام؟حالا؟تازه رسیدیم،مامان نمیشه من 1 ساعت دیگه بیام

evaaaaaaaaaaaaaaaa!
khake alam
پاسخ خودم : اوا مامانم اینا!!!!
+_+
سه شنبه 9 فروردین 1390 04:16 ب.ظ
پاسخ خودم : سلام
حس کردم باید یکی از بچه هایی باشی که بدون اسم هستن!و فقط برای مباحثه ،چون قاطب نشی اسم گذاشتی
اخه تو فقط و فقط برای مباحثه عشق بودی،تا اونجا که من بودم
فقط همین،به کسی که فقط برا یه پست نظر گذاشته که مخاطب ثابت نمیگن!تازه فکر کردم با بقیه اسمها هستی
ببخشین
دوتا پایینی
سه شنبه 9 فروردین 1390 02:39 ب.ظ
بیا من زود تر خوندم!‏
خب خود مادره هم که میرفته حالا چرا به بچش گیر میده؟مگه چه فرقی داره؟یعنی اگه یخورده مقدار لاوش رو کم کنن مجازن؟
پاسخ خودم : مگه هر کاری مادره میکرده درست بوده؟یا هر عقیده ای که مامانا داستان من دارن درسته؟
صبر کنید
هنوز که داستان تموم نشده تا شما بدونید هر شخصیتی چه ماهیتی داشته در نظر نویسنده !!!زوده برای قضاوت
سه شنبه 9 فروردین 1390 02:21 ب.ظ
avaaaaaaaaaallllll
aval comment mizaram bad mikhunam!!
yad begir
پاسخ خودم : افرین بر شما ملت همیشه بیدار:D


onام
تو که نیستی!!!
فردا همین ساعت قسمت بعدی
و فرداش قسمت بعد ترش همین ساعت(قسمت اخر)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox